در فراق دوست

نوشته ی: راشدانصاری

ساعت ۵ عصر که قطعا با ۵ عصر « فدریکو گارسیا لورکا» تومنی هفت صنار توفیر دارد، با دوست فرهیخته ام آقای « حسام الدین نقوی» در دفتر ایشان قرار ملاقات داشتم. قرارمان هم مثل خیلی از قرار و مدارهای نسل امروز نبود، بلکه هدف دیدن این دوست زحمت کش در حوزه ی فرهنگ و ادب استان بود و همچنین تقدیم چند جلد از کتاب های تازه منتشر شده ام به ایشان.
و البته دریافت هدیه ای گرانبها تر از ایشان یعنی کتاب سدیدالسلطنه کبابی بندرعباسی.
ای کاش مسوولان فرهنگی استان آستین همت را بالا می زدند و برای این گنجینه های کمیاب و شاید نایاب در این روزگار وانفسا، ترتیب نکوداشتی به پاس سال ها خدمت این مرد بی ادعا به فرهنگ این سامان داده می شد. انگشت شمار انسان هایی هستند که بی هیچ چشمداشتی، نه به دنبال کسب شهرتند و نه کاسبکار فرهنگی، بلکه عاشقانه و البته نه به صورت آشکار بلکه گاهی پشت پرده خدمت شایانی می کنند. بی شک نقوی، علی دهباشی امروز هرمزگان است. پس تا دیر نشده نقوی ها را دریابیم…
باری از مطلب اصلی دور افتادیم، در آن ملاقات هفته گذشته خبری تلخ از زبان دوستم آقای نقوی شنیدم که : محمدعمادی هم از بین مان رفت….
اوایل دهه ی هفتاد که با مجله هایی همچون اطلاعات هفتگی، جوانان امروز، پسران و دختران ،و…همچنین نشریات تخصصی طنز: “خورجین” طنزپارسی”، دنیای طنز ، و بعدها “گل آقا”همکاری داشتم، با نام «محمدعمادی» آشنا شدم.
شعرهایش را با نام های مستعار: «خالوممد» و برخی مواقع با عنوان: «اهل عمادده» از دُبی ارسال می کرد و در صفحات «شکرخند» اطلاعات هفتگی و مجله تخصصی طنز و فکاهی « خورجین» منتشر می شد.
به عنوان یک هم شهری یا یک هم استانی همواره مشتاق بودم ایشان را از نزدیک در ایران ملاقات کنم.چون شنیده بودم هرمزگانی است و ساکن کشور امارات.
و اما اولین بار که نام «عمادده» را در کنار نام این شاعر دیدم، ارادتم بیشتر شد و کنجکاو شدم ببینم این قضیه ی عمادده چیست؟ گفتم یحتمل از اولاد و احفاد شیخ عمادالدین باشد.
البته عمادده در آن ایام نام دهستانی بود در حدود ۱۵ کیلومتری زادگاه بنده و امروز شهری است که مرکز بخش صحرای باغ در لارستان است…
تقریبا اکثر کتب منتشر شده در حوزه ی طنز و همچنین بیشتر نشریات طنز قبل از انقلاب و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، _چرا که همواره یکی از دغدغه ها و کارهای صاحب این قلم خریداری و نگهداری کلیه نشریات طنز قدیم همچون توفیق، و…مجلات طنز جدید تر بوده و هست…._ مطالعه ، تحقیق و بررسی کرده ام.
تا آن هنگام بیوگرافی یِ از آقای عمادی عزیز در کتاب های منتشر شده در خصوص آثار طنزپردازان ایران و….را ندیده بودم،تا این که یک بار از نویسنده و کاریکاتوریست برجسته کشور و لارستانی(اوزی) زنده یاد « محمدرفیع ضیایی» شنیدم که گفتند آقای عمادی هم همشهری خودمان است.
گذشت و گذشت و هر روز بر اشتیاقم به عنوان یک جوان پرشور برای دیدن این شاعرطنزپرداز و پیشکسوت، افزوده می شد اما دست ما کوتاه و خرما بر نخیل! چراکه به قول معروف من این ور آب و ایشان آن ور آب!
تا این که فکر کنم سال ۱۳۸۰ بود که اخوانیه ای را برای آقای عمادی سرودم و استاد وکیلی زند «وکیل باشی» در مجله ی اطلاعات هفتگی منتشر کردند.
انتشار این شعر و متعاقب آن پاسخ زنده یاد، عمادی که در شعر گفته بود به زودی عازم ایران و بندرعباس خواهم شد، باعث شد که نا امید نشوم و امیدوار به دیدار دوست بمانم.
این را هم بگویم که ایشان درست هم سن مرحوم پدرم بود….
بالاخره روز موعود فرا رسید و دوستم آقای «ماشاالله راجی» اطلاع داد که آقای عمادی از دبی آمده اند و اتفاقا سراغ شما را می گرفت. خبر بسیار خوشحال کننده ای بود.
هماهنگ کردیم و رفتیم منزل شخصی به نام «بلوکی». در بدو ورود با بنده به گویش یا همان زبان لارستانی صحبت کردند. اشک شوق در چشم هایم جمع شد وسعی کردم احساساتی نشوم… در آن فرصت کوتاه و طلایی متوجه شدم چقدر انسان شریف و خوش مشربی است. درست مثل همه ی جنوبی ها و خودمونی ها….
در ضمن ساز هم می زد. اگر اشتباه نکنم «ویلون» بود و استادانه می نواخت.
علیرغم اینکه از زادگاه و موطن خویش دور شده بود و با تراژیک غربت می زیست روحیه ی خوش مشربی خودش را حفظ کرده بود و این برایم مهم بود… به قول حافظ همانند جام دلی خونین و لبی خندان داشت و با زخمه و درد غربت همچون چنگ به خروش نمی آمد و این برایم بسیار زیبا آمد که داشتن این روحیه، خود طنز آشکار و تلخی بود.
در آن شب از هر دری سخن به میان آمد…از جمله این که گفتند اصالتا اهل بلوک که شامل (کاریون، هرم ، گلار و…) می شود هستند اما اجدادشان از عمادده به آن جا مهاجرت کرده اند. همچنین گفتند که با نشریه فکاهی توفیق همکاری نداشته ام بلکه بیشتر فعالیتم در خورجین، اطلاعات هفتگی و‌…بوده است.
امیدوارم خانواده ی مرحوم عمادی به ویژه برادر بزرگوارشان همت کنند و هر چه زودتر نسبت به انتشار آثار گرانسنگ اینطنزپرداز همت کنند چرا که شنیده ام دوست ارزشمندم جناب نقوی عزیز حدود چهار سال پیش از میان سه دفتر شعر ، یک دفتر به عنوان گزیده آثار زنده یاد عمادی انتخاب، تایپ و ویراستاری کرده است. طبق گفته ی ایشان در حال حاضر این مجموعه در اختیار خانواده ی عمادی است.
خداوند سایه برادر بزرگوار و هنرمندشان استادعمادالدین عمادی بر سر خانواده و فرهنگ و هنر هرمزگان مستدام بدارد.
در پایان شعری را که در بالا عرض کردم تقدیم می کنم:

تقدیم به راشدانصاری( خالوراشد)
سروده: محمد عمادی از دُبی

السلام علیک ای « خالو»
طنزپرداز خوب و چاقالو!

کرده تعریف هایت از بنده
غرق خجلت مرا و شرمنده

امتنان و تشکرِ بسیار
دارم از حسن نیت سرکار

شعرهایت که هست همچون قند
خوانده ام در ستون «شکرخند»

جمله زیبا و دلنشین و ثمین
نغز و با حال، چون عسل شیرین

واقعا شوخ و شنگ و طنازی
نکته گویی و طنزپردازی

بر خلاف خودت که پَرواری
طبع باریکتر ز مو داری!

ایزد از گُندگی کم ات نکند!
با غم و غصه همدم ات نکند

به امید خدا ، بهارِ دگر
که شوم بنده عازم بندر

تا رسد بر زمین آن پایم
پایکوبان به دیدنت آیم

بوسم از دور صورت ماهت
دست حق باد یار و همراهت…
نقل از شماره ۳۰۲۵ ، مجله اطلاعات هفتگی. صفحه ی شکرخند، ۵ دی ماه ۱۳۸۰

۷ نظر (نظرات شما) در ”;در فراق دوست“

  1. احمدی گفت:

    کیف کردم از این تواضع و نثر زیبا

  2. محمدحسن گفت:

    خسته نباشید خالو جان

  3. جابری از بوشهر گفت:

    آفرین به مرام جنوبی ها

  4. محمد گفت:

    سلام خالو
    ممنون که اومدی دبیرستان ما
    بچه ها دوست دارن باز هم شما رو ببینن

اضافه کردن نظر

برای نمایش شکلک بر روی آن کلیک کنید

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo