-سلام
-خوبی؟
-نمی دونم…تو چی؟
-آره خوبم،داشتم غذا می پختم
-اگه یه روز عزرائیل بیاد بگه بیا بریم،قول میدی منم با خودت ببری؟
-آره حتما!یه لحظه گوشی…
مامان!مامان بی زحمت سیب زمینی رو یه بالا پایین کن بو سوختگی میاد
-اگه عزراییل بخواد منو ببره چی؟ قول میدی باهام بیای؟
-نه!مامانممو تنها بذارم؟
-خب بابای منم تنها می مونه…ولی زیرخاکی ها زود تر از اون چیزی که فکرش رو بکنی از یاد میرن!
-گوشی گوشی…!مامان یه ذره روغن میریزی تو برنج….
+سلام
برای خواندن ادامه داستان به وب مراجعه کنید… ![]()
به هر کی می خواهی بگو بجز ۱۱۸!
]]>