مادر بزرگ و….
مادر بزرگ و درخت لور
مادربزرگ بدون مقدمه گفت:« ننه! ده ساله که ازدواج کردین ولی از بچه خبری نیست! پس کی من صاحب نوه می شم؟!»
گفتم: « بی بی عجله نکن، ایشالا به وقتش». مادربزرگ اخم کرد و گفت:« ننه! اگه ناراحت نمی شین برو یه توک پا محله ی شاه حسینی یه برگ از درخت «لور» بیار بده زنت شاید حامله شد….». گفتم: « اینا همه اش خرافاته بی بی! مگه درخت می تونه…». کمی عصبانی شد و گفت:« شما جوونای امروزی همه ی مشکلاتتون به خاطر اینه که اعتقاد ندارین! مگه پارسال یادت رفته عروس عمه کلثوم ات پس از ۱۲ سال که حامله نمی شد و دکترا نتونستن واسه اش کاری بکنن، حاجتشو از درخت «لور» گرفت؟!»
بی آن که قصد کل کل داشته باشم، نشانی دقیق درخت یاد شده را گرفتم و حرکت کردم. نزدیکی های درخت که رسیدم، اول خیال کردم مردم مقابل عابر بانک در نوبت دریافت یارانه ایستاده اند! بعد متوجه شدم نه، همه ی آن بندگان خدا به دنبال روا شدن حاجتشان هستند. اطراف را پاییدم که یک وقت آشنایی آن طرف ها نباشد، بعد پریدم و چند برگ از درخت که تقریباً در حال لخت شدن بود، را چیدم و آمدم منزل.
چند ماهــی که گذشت، همسرم بار دار شد. یک روز صبح زود مادر بزرگ آمد خانه ی ما و به طعنه گفت:« ننه! دیدی درخت لور، ۳ ماهه کاری رو کرد که تو ۱۰ سال نتونستی انجامش بدی؟!»
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
مادربزرگ و پارتی بازی!
مـادر بزرگ بنـده از آن دسته مادربزرگ هایی است که ذاتاً دوست داشتنـی است و من هم مـادر بزرگــم را بسیــار دوست دارم، درست مثـل شــما که مــادربـزرگ هایتان را دوست دارید. از آن جایـــی که همیشــه نگــران سلامتی اش هستـم یک روز به مـادر بزرگ گفتــم: «بی بی! شــما سـن ات بالاست! زیاد این ور و اون ور نرو که اگه خــدای نکـرده خـوردی زمیــن پات شکست یا زبونــــم لال لگـن ات طـوریش شـد، اون موقع دیـگه مشـکله جـوش بخـوره هـا…»
گفت: « اولاً من سن و سالم بالا نیست ننه! تازه رفتم توی ۵۰ سال! دوماً شما نمی خواد نگران من باشین…»
گفتم: « بی بی، تا اون جایی که من یادمه شما الآن ۲۰ ساله که داری شصتی دریافت می کنی! اون وقت می گین ۵۰ ســالته؟!»
مـــادربزرگ کمی از این حرفـم دلخور شد و بلافاصله گفت:« کی مـی گه من ۲۰ ساله دارم شصتی می گیرم؟! تازه چند سال پیش که رفتم واسه شصتی نام نویسی کردم ۴۰ سالم بود، ولی چون تو کمیته آشنا داشتم قبول کردن …»
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++
دعای مادر بزرگ
مادر بزرگ در حالـی که روی ویلچـــر نشسته بود، پس از شنیدن خبر درگذشت پسر ۱۴ ســاله ی عمو لطف الله بر اثر سانحه تصـادف گفت: « خدایا، این همه جوون و نوجوون که هم سن و سـال نوه و نتیجه های من هستن هر روزه دارن از بین می رن، ولی نمی دونم چـرا از من راضی نمی شی و جونمو نمی گیـری؟»
گفتم: « خدا نکنه مادر بزرگ، این چه دعاییــه که می کنی؟ مرگ دست خداست»
چند دقیقــه ای که گذشت مادر بزرگ گفت:« ننه، برو مادرتو صدا کن بیاد…»
گفتــم:« چی کـارش داری؟» دست راستش را برد پشت کمــــرش و گفت:« پشت شــونه م داره تیـــر می کشـــه».
با شوخی گفتم:« نکنه دعات مستجاب شده بی بی؟!»
مادر بزرگ با حالتی مظلومانـــه جواب داد:« من که نگفتم الآن ننـــه!…»







سلام ببخشید . چشم
سلام
میگم این درخت لور بخت ادما را هم باز میکنه یا فقط تخصصش تو امور تناسل و توالده؟
انگولک جان بیا بندر امتحان کن شاید گشایشی حاصل شد! راستی درخت لور رو دیدین تا حالا خیلی جالبه ریشه اش از بالا می آد می ره تو زمین و میوه هم می ده
خاطرات مادر بزرگ ها همیشه ماندنی و خواندنی است مادر بزرگ حقیر نیز وقتی شیطنت های من از حد میگذشت و آزارش میداد میگفت :منوچ خان شورش را در بیاوری به” نبوی” خواهم گفت الته منظورش از نبوی ، ابوی مخلص بود !!
سلام به راشد عزیز
حالا حال این مادربزرگ چطوره ؟
انشاالله که سالم تشریف دارند !
لور و پارتی جالب بود و احسنت به شما.
سلام خالو جون. از اینکه به وبلاگ این حقیر سر می زنین یه دنیا و نصف ممنونم. اگه شعره از خودم بود منم الان به نام سعدی معروف بودم. مثل خیلیای دیگه که به نام حافظ و مولانا و رودکی و فردوسی معروفن . . . . . . . . . .
سلام بر خالو
چقدر این مادر بزرگت شبیه مادر بزرگ ماست
سلام خالو
باید من بعد چند تا آجان بذارید دور و بر درخت لور یه وقت از بن نکننش ببرن…!
انگار از سراسر ایران دنبالشن
D-:
خالو این درخت جنسیت بچه رو مشخص نمی کنه ؟!آخه یه رفیق داریم بنده خدا بعد ۵تا دختر هنوز داره فشار میاره یه پسر گیرش بیاد؟

سلام – خیلی جالب بود
داستان “دعای مادر بزرگ” رو به طور اتفاقی از زبان خودتون تو شبکه خلیج فارس برنامه شوبندر شنیدم و بسیار کیفور شدم
با سلام و درود
بازگشت غرورآفرینم را به دنیای طنز به شما خالوی عزیز تبریک می گم.
خدا مادر بزرگتون رو براتون نگهداره! البته نوه شم با حاله!
موفق و پیروز باشید.
درود
با یک رباعی طنز بروزم
با احترام دعوتید
تسلیت بنده را هم پذیرا باشید
خالوراشد عزیز
دعوتید به خوندن یه طنز اتل متلی
سپاس
سلام،
بازهم درخت!
سلام بر خالو
دعوتید به خواندن عاشق میشود
به به!

خیلی دلم می خواد بدونم این بی بی محترم متأهلن یا مجرد…!
البته جد اعلا گفتن بپرسم…!
درود بر خالو راشد
آقای پور فلاح گفتند که نصفهان را پست کردیم اما نمکدون هنوز به دست ما نرسیده
سپاس بزرگوار
کلا این بی بی ها چیزهای خوبی می گن اگه خوب گوش بدیم… توی وبلاگم هم اومده نکته خوبی گفته …
سلام دوست عزیز وشاعر گرانقدر
از اینکه بی خبر وسرزده وبی دعوت اومدم ببخش
اما شما صمیمانه دعوتی
به پریسکه های دانیال رحمانیان
پریسکه ی انتظار
مادربزرگا خیلی خوبن خدا حفظ شون کنه و روح شون شاد باشه همیشه
استاد داستان دویم و سیم خوب بود، اما منظور داستان نخستین را من یکی که جسارتا درنیافتم
سلام خالو
هر دم از این باغ بری میرسد تازه تری تازه تری میرسد
نهم ربیع الاول سالگرد اولین روز امامت حضرت صاحب الامر و الزمان امام مهدی(عج) بر طالبانش مبارک باد
.
اللًّهُـ‗‗ـمَ صَّـ‗‗ـلِ عَـ‗_‗ـلَى مُحَمَّـ‗‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗‗ـَد
اللهم عجل لـولـیـک الفـرج اللهم عجل لـولـیـک الفـرج
اللًّهُـ‗‗ـمَ صَّـ‗‗ـلِ عَـ‗_‗ـلَى مُحَمَّـ‗‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗‗ـَد
سلام و عرض ادب و احترام دارم.
.
به روزم
نظر فراموش نشود
با سلام
ممنون از بازدید و نظرتان
با اجازه از دوبیتی زیبایتان در وبلاگ بهره می برم
باز هم سر بزنید
دستی هم بر آتش شعر دارم نه چون شما سوزان و سترگ
این هم لینک دفتر دوبیتی ها
http://www.shereno.com/14889/21325
درود برشما
امیدوارم همیشه باشی وبنویسی و ما هم بخونیم و بخندیم و لذت ببریم…
دومی رو بیشتر دوست داشتم
و هم شعرات….
موفق باشی
سلام خالوی عزیز؛
برای اولین بار از سایتت بازدید کردیم و برای دومین بار خوشحال شدیم.
اولی را بخاطر طنزهای زیبایتان و دومی بخاطر همنفس شدن با مسافر جوانمان .
از زحماتی که برای همکار اراکیتان کشیدپد صادقانه سپاسگزاریم.
خسروی و جلیلی(همسر آقا مبین).
امید که شما را در شهرمان زیارت کنیم تا شاید بتوانیم گوشه ای از زحماتتان را جبران نماییم.
سپاس همکار عزیز
ما کاری نکردیم ،وظیفه است.
یک مهمانسرا پیدا کردن که دیگر هنری نیست….
درود برخالوراشد عزیز
ای یخ زدگان ،فکر بخارید شما

درموسم دی عین بهارید شما
تا بر دهد این تازه نهال پیری
در پهنه دل عشق بکارید شما