مادربزرگ و سریال حریم سلطان!

مادربزرگ تماس گرفت و گفت: « الآن نزدیک بندرلنگه ایم…» پنج دقیقه بعد تماس گرفت و گفت:« حالا نزدیک گچینیم…!» لحظه به لحظه گزارش می داد و بیشتر هم اشتباه …!
به اتفاق مادر، برادرها، خواهرها، خاله ها، پسرخاله ها و … رفتیم استقبالش. گفته بودند مقصد نهایی اتوبوس های زائران کربلای معلا، بهشت زهرای بندر است. دقایقی بعد مادربزرگ شاد و خندان از اتوبوس پیاده شد، من که از بین نوه هایش ارشدتر بودم! شاخه گل زیبایی را که از قبل آماده کرده بودیم انداختم گردنش. به محضی که پیاده شد، در حالی که با هیجان داشت درباره کربلا و … صحبت می کرد بلافاصله حرفش را قطع کرد و خطاب به مادرم گفت:« راستی ننه، خرم سلطان بالاخره چی شد…؟!»

۵۰ نظر (نظرات شما) در ”;مادربزرگ و سریال حریم سلطان!“

  1. سلام
    جالب بود واحتمالا بک داستان واقعیه!

  2. ملکان گفت:

    با سلام و عرض ارادت
    ما که خواندیم شما را به امیدی که شما هم…
    موفق و سربلند باشید

  3. علی اسلام نیا گفت:

    سلام و درود بر شما استاد
    واقعا دست مریزاد عالی بود گاهی یک نکته کوتاه و ساده کلی آدم را به خنده وا میدارد و از اون مهمتر عمق مطلب هست که بعدش آدم رو به فکر فرو می برد.
    درود بر شما

  4. Dr,Nader گفت:

    سلام
    زیارت قبول! مادر بزرگ
    خوب همه را سر کار گذاشته این یارو ولی خوشبختانه من فرصت دیدنش را ندارم.
    چه وقتی از مردم پای این اراجیف تلف میشه
    برقرار باشید

  5. سمیه گفت:

    امروز با سایت شما آشنا شدم شعرها و نثرهای شما بسیار زیبا و رندانه است.به این قلم حسودی ام می شه

  6. درود دوست من

    خدا حفظشون کنه

    دعوتید به دوبیتی

  7. من که تا حالا یه صحنه از این فیم یا سه ریال! رو ندیدم
    سلام خالو

  8. چی شد؟
    بازم ارسال دچار اشکال شد؟

  9. مدهوش گفت:

    یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟فاحش وزنی؟؟

  10. نخودی گفت:

    والا ما هم گرفتاریم ، خاهرم رفته بوذ شیراز برا امتحانات کارشناسی ارشد و یه چند روزی هیچ کی خونه نبود تو روز سوم که اومدم خونه تا دی عبدی (مادرم) داره گریه میکنه گفتم : چیه چی شده؟
    گفت: الان سه روزه کسی نیست برام تلویزیون رو روشن بکنه تا نگاه حریم سلطان بکنم!

  11. خرنامه گفت:

    حریم سلطان خوبه مواظب باش مادربزرگت از اون فیلما نبینه !!
    شوخی بود
    جالب نوشتی خالو
    درود Really Angry Really Angry Really Angry

  12. حسن جعفری گفت:

    سلام استاد
    یکی از شعرهای شما که در یکی از کتاب هایتان چاپ شده در سایتی افغانی به سرقت رفته بود.این هم سایتش: ولایت غور
    سلطان غیاث الدین غوری مسجد جامع هرات یکی دیگر از شاهکار های غوریان سلطان شهاب الدین غوری یکی دیگر از شهنشاهان غوری منار قطب دهلی یکی دیگر از شاهکار های دوره غوریان سلطان راضیه غوری یکی از شهنشاهان دروه غوریان که در هندوستان حکمروای میکرد

    ولایت غور – همه معلومات راجع به ولایت غور را در اینجا بخوانید

    اخبار روز از ولایت غور در وبسایت جام غور

    آرشیف مطالب وبسایت جام غور

    کتابخانه مجازی وبسایت جام غور

    انجمن و یا پورتال وبسایت جام غور

    بخش سرگرمی وبسایت جام غور

    جام غور

    بخش پشتو وبسایت جام غور

    بخش انگلیسی وبسایت جام غور

    محمد تقی حسین زاده
    محمد تقی “حسین زاده ”

    وعده های انتخاباتی: طنز

    کاش جای تمام آن گفتار
    پرسش ام راجواب می دادی

    یا اگر صحبتی نمانده به جا
    دو سه متری طناب می دادی

    انتخابات قبل یادت هست؟
    نانِ داغ وکباب می دادی!

    آن زمانی که میکروفن در دست
    وعده باآب و تاب می دادی

    می نوشتی که مقصد آزادیست
    آدرسِ انقلاب می دادی !

    درمجالس که می شدی دعوت
    دسته گل هی به آب می دادی!

    به مریدان وپیروان خودهرشب
    لوح تقدیر وقاب می دادی

    در میان مجردان، اما
    وعده های خراب می دادی!

    هرکسی هرکجا خرش می رفت
    زیر پالان رکاب می دادی

    با دو تا چوبگ زدن به آن جایش
    خرِ او را شتاب می دادی!

    درستادت برای تبلیغات
    عکسِ با حجاب می دادی

    انجمن های شاعران مفتی،
    به جماعت کتاب می دادی

    آن چه دادی حلالشان باشد
    ممکن به قصد ثواب می دادی

    جای کافی که این وآن دادند
    شیر تازه … نه، گاب می دادی!

    سخنانت اگر چه آرام، آه
    به همه اضطراب می دادی

    فکر ما را مثال چرخ وفلک
    الکی پیچ و تاب می دادی

    اگرچی توقعات بسیار بالا بود
    برای موتورها تیل خراب میدادی

    گر فلانی به ما توشک می داد
    تو خودِ تختخواب می دادی!

    روز وشب باپوف زدن هایت
    گوش مان راعذاب می دادی

    جای آن وعده ها به ما ای کاش
    شربت وگولی خواب می دادی

    طبقه کارگرتابکی بنالد ازکار
    برایش سامان واسباب میدادی

    برای نوازندگان مان دوستان
    آنوقت طنبور ورباب میدادی

    • خالو راشد گفت:

      سلام
      بله اتفاقا مشت نمونه خروار است! چندبار هم به این آقای افغانی تذکر دادم اما افاقه نکرد…در ضمن دوبیت آخر را خودش اضافه کرده و اتفاقا مشکل وزنی هم دارد و در مصراع آخر هم من گفته بودم شربت و قرص خواب …که این آقا به جای قرص نوشته گولی….شاید به زبان افغانی همان قرص بشود!

  13. جواد گفت:

    سلام
    عجب آدم های نامردی هستند…اتفاقا شعر مستزاد شما هم: طبق تکلیفی که دارم بنده کاندیدا شدم/ وارد شورا شدم…
    چندتا از سایت ها دزدیده بودند!!

    • خالو راشد گفت:

      باسلام وسپاس
      انشالله به زودی نام و نشانی سارقان در دنیای مجازی را به همراه نشانی سایت و وب ها را اعلام خواهم کرد…فعلا صبر می کنم شاید تصحیح و یا….کردند

  14. درود بر خالو
    لطیفه ای فرمودی که مرا بدان هیچ التفات نبود…
    مرید نخواهی؟!

  15. عجب به روزه مادربزرگتون….
    با خاطرات قلمبه شاه سبیلو به روزم

  16. سلام بر خالوی عزیز

    به این میگن مادربزرگ روشنفکر !
    آخه چه ایرادی داره که هم سفر کربلا بری و هم خرم سلطان ببینی ؟!
    آزادی اندیشه یعنی این … !

    ضمنا این طنز قبلی “در این مکان آشغال بریزید” هم بسیار دلچسب بود . درود

  17. سلام مجدد
    راستی خالو جان ، این لینک “خروس بی محل” (که خودمان بودیم و فیلتر شدیم )را اصلاحش فرمائید به آدرس جدید . ممنون

  18. رضوان گفت:

    حالا واقعا چی شد؟!

  19. سلام
    خدا رو شکر که ما از این چیزا نمی بینیم! Smile
    شاد باشی دوست خوبم

  20. خلیل گفت:

    سلام،

    همیت قسمتی ایشان با خرم سلطان جالب است نه حریم سلطان!

  21. اسطوره گفت:

    استاد در همین باب بنده هم خاطره ای دارم مربوط به ماه رمضان پارسال که بی شباهت به ماجرای شما نیست
    http://oos2re.blogsky.com/1390/05/21/post-226/

  22. سلام
    نمی شه برای بنده هم تعریف کنید تا برای مادر بزرگم تعریف کنم اقا کشته من رو آخه ما پارازیت دارم قبل و بعد انتخابات هم حالیش نیست و حضورش هم چنان در صحنه ست .

  23. zahra mohammadi گفت:

    pas ba delesh be carbala narafte bood

  24. zahra mohammadi گفت:

    Smug pas ba delesh be carbala narafte bood

  25. سلام خالوی خوش سخن و نکته سنج، از این که به این شیوایی و ظرافت می نویسی خرسندم و برایت آرزوی توفیق دارم .همواره دلت شاد ولبت خندان باد ، که چراغ طنز را در این طوفان اندوه به زیت اندیشه و عصارۀ جان ، زنده نگاه داشته ای، اندیشه ات روشن و جانت به فروغ ایمان گلشن بادا برادرجان!

  26. مژگان گفت:

    این پیام رو یکی به من نظر داد منم بهش عمل کردم..
    تو رو به امام زمان قسم می دم این پیام رو بخون.دختری از خوزستانم که پزشکان از علاجم نا امید شدند.شبی خواب حضرت زینب (س)را دیدم در گلوم اب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به بیست نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اتقاد نداشت کارشو از دست داد.مرد دیگری اعتقاد داشت ۲۰ میلیون به دست اورد. به دست کس دیگری رسید عمل نکرد پسرشو را از دست داد.اگه به حضرت زینب اعتقاد داری این پیامو واسه ۲۰ نفر بفرست………… ۲۰ روز دیگه منتظر معجزه باش.ممنون….

  27. سلام با یک غزل به روزم ومنتظر نگاهتون..

  28. این خرم سلطان واسه خانواده منم شده داستان
    بعضی وقتامیان بهم سربزنن . همین طور که توی اتاق نشستن دارن باهم بحث می کنن… فکر می کنم فامیلی کسی رو می گن و منم که از همه جا بی خبر .می گم کی ؟؟ می گن خرم سلطان رو می گیم!
    همه ی ساعت باهم بودنشون همین خرم سلطان ه!!! Eek!

  29. سلام استاد مرسی از بودنت .راستی با قفلای زنگ زده چیکار باید کرد؟

  30. درود بر تو و آن بی بی عزیزت!

  31. کتابت را کمی وا کن
    ز کار خویش پروا کن
    بخوان شعر مرا امشب
    و نقدی خوب وشیدا کن
    دروغی از زبانم گو
    و بعد ازخنده حاشا کن
    مرا کشتی در آن هیأت
    بیا و صرف حلوا کن. Shout

  32. hashye گفت:

    عجب مادربزرگ باحالی

  33. بنام خدا
    درود بر خالو راشد عزیز
    اشعارت مثل چسب دو قلو بر دل می چسبد. خدا قوت دست مریزاد
    اگر به من سر بزنید بسیار خوشحال میشوم

اضافه کردن نظر به اسماعیل امینی

برای نمایش شکلک بر روی آن کلیک کنید

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo