با که باید گفت؟

من دوست دارم دختری را…با که باید گفت؟
دایی؟ پدر؟ مادر؟ خدایا با که باید گفت ؟

سنگ صبوری کو که دردم را دهد تشخیص
با هانیه؟ تینا؟ مونیکا؟ با که باید گفت…؟!

گاهی درون سینه رازی ، در گلو بغضی ست
این دردها را زود ، در جا با که باید گفت؟!

گیرم که نقد شاعری قدری سیاســی بــود
آن نـقد را بـی هیـچ پـروا بـا کـه بایـد گفـت؟

حتـی اگـر دیـن بسته باشــد دسـت و پایـم را
از ماجــراهــای کلـیسا بـا کـه بایـد گـفت؟!

گفـتند تا از ” باربــی “، بازار را پر کرد
در باره ی ” دارا ” و ” سارا ” با که باید گفت؟

عمری ست مادر در به در خواهان فرزند است
این قصه را جز شخص بابا با که باید گفت؟!

وقتــی که ما بـا او به ظاهــر تا ابد قــهریم
از شیطنت هـای ” او باما ” با که باید گـفت؟

شلـوار اگـر پایین بیاید قیمت اش خـوب است
فردا که دامـن رفت بـالا ! با که بایـد گفت؟

در کشور ایران که جـای شُکر آن باقی ست
ایـن حرف ها را در اروپا با که بـاید گفت؟!
سروده:راشدانصاری

۴۷ نظر (نظرات شما) در ”;با که باید گفت؟“

  1. سلام
    وقتــی که ما بـا او به ظاهــر تا ابد قــهریم
    از شیطنت هـای ” او باما ” با که باید گـفت؟
    خب به اشتون یک تا به یازده باید گفت
    گر نشد با پوتین صلح آهسته باید گفت
    در اروپا هم به پاپ و اغنیا باید گفت
    هان مگر درد بی درمان باید گفت؟ Wilt

  2. درود
    شلـوار اگـر پایین بیاید قیمت اش خـوب است
    فردا که دامـن رفت بـالا ! با که بایـد گفت؟
    زیبا بود
    بروزم با مدیر تازه نفس

  3. احسنت بر جناب خالوی طنازان
    با من بگو این قصه را…..

  4. دست درازی بمال حافظ . مهدی سهیلی ۱۳۳۵ .
    ای بیخبر بکوش که صا حب خبر شوی .. زان پس خبر نگار شوی با هنر شوی
    ای خورده خر که دست تو از سیم و زر تهیست … جهدی بکن که تا جرکی عمده خر شوی .
    تا بچه تو ریش تورا هم نجس کند .. هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی .
    ای لاک پشت کند رو نیست عیب تو … روزی به پست کشور ما نامه بر شوی .
    گر مال خویش هد یه مردم کنی بمفت … با لله کز ا فتاب فلک خوبتر شوی
    یک چاقوی دراز و دوتا دست پر زخال .. با این دو چیز جا هل زیر گذر شوی .
    از دامن دلم چه نروبی غبار غم .. دارم امید زیر گذر رفتگر شوی
    ای شعر نا شناس مزن داد شا عری .. تا راه بین نباشی کی راهبر شوی

  5. غم عشق تو رو من با کی بگم!
    همه حرفا که آخه گفتنی نیست!!
    ـــــــــــ
    دردیست غیر مردن, کان را دوا….
    ــــــــــــــــــــــ

    شما نیز مجرمید!
    بارها مردم را خندانده و گاهی شاد کرده اید!!
    پس شما نیز مجرمید!!

  6. خالوبیا با ما بگو اسرار قلبت را
    دائم نگو این را که آیا باکه بایدگفت
    سلام
    طنز زیباو فکورانه ای بود

  7. به نام خدا

    درود بر خالو راشد

    مثل همیشه دلنشین و زیبا

    پیراهن یوسف اگر پاره شده خیلی

    این راز را جز با زلیخا با که باید گفت

  8. رسول امیری گفت:

    راشد جان دربیت اول باهات همدردم فقط با تو میگویم

  9. گفـتند بـا کـل جهـان در بـاره ی ” باربــی ”
    در باره ی ” دارا ” و ” سارا ” با که باید گفت؟

  10. بسیار زیبابود
    دارا و سارا.دامن.بابا.اوباما

  11. محمد گفت:

    وقتی که میگویی ، نگو شاعر ! ازین موضوع و آن موضوع !
    او از سر لج آن دو را در پرده ، پانصد بار خواهد گفت !

  12. علی اسلام نیا گفت:

    سلام استاد
    یکی از دوستان در کیش دستی به قلم داره و فکر می کنم ۲۰ جلد کتابی شعر چاپ کرده که گاهی طنز هم می نویسد قرار شد برای شما توی همین سایت سروده های طنزش رو ارسال کنه اگر مورد قبول افتاد استفاده بفرمایید نام ایشان ولی اله فتحی (فاتح) است .
    موفق باشید

  13. سلام
    با “مه آفرید” به روزم
    با کمال افتخاردعوت می کنم
    لطفا
    mirnaser.blogfa.com
    ممنونم

  14. آه از مردم در آمد

    عاقلان را جز به کم خدمت نمی بینم

    کار این دنیا به جز نکبت نمی بینم

    هر کجا صحبت ز رندی هم ز بیدادی است

    در مدیران آن چنان عزّت نمی بینم

    کارها گردیده از دستان چرا خارج

    من در آن ها کار با غیرت نمی بینم

    هر کجا سودی بُود دستانشان آنجاست

    در درستی کارشان عادت نمی بینم

    عرضه ها هم من نمی بینم به هر کاری

    هم به هر جایی چرا جرأت نمی بینم

    گوییا از دم کشیدند آن چه را دارند

    آدمی سالم و با هیبت نمی بینم

    دست یغما را ببینم هست هر جایی

    زین سبب بر دل به جز حسرت نمی بینم

    کار مردم در سیاست گشته بی حالی

    کار زن ها هم به جز غیبت نمی بینم

    گر چه هر رندی شود با رند دیگر یار

    جز به دزدی نزد هم، شرکت نمی بینم

    آه از مردم در آمد چشم ها خون شد

    در جبین ها من به جز حیرت نمی بینم

    فاتح از کیش

  15. سلام استاد
    مثل همیشه عالی و شیوا بود.

  16. این که پرسیدن نداره خالوجان! این مسائل و مشکلات به خصوص دوبیت اوّل را فقط به عیال محترم جناب راشد انصاری بابد گفت و لاغیر! بدجوری سر و گوشتان می جنبد، بزرگوار! بعد از دروکردن جوایز جشنواره طنز، شلوار مبارکتان چندتا شده است؟!

  17. سنگ صبور گفت:

    با هیشکی…. آدم بعضی وقتها حرفشو تو دلش نگه داره سنگین تره.

    شعر زیبایی بود. پایدار باشید.

  18. رضا گفت:

    مثل همیشه عالی

  19. شلـوار اگـر پایین بیاید قیمت اش خـوب است
    فردا که دامـن رفت بـالا ! با که بایـد گفت؟
    خیلی رندانه و طنازانه بود !!!

    چون جام زهر هسته ای به ما دادند
    هی ذکر “به به از این حلوا ! ” ، با که باید گفت ؟!

    درود بر خالوی عزیز

  20. سلام
    شنبه در ارسباران تهران شاعران شعرها خواندند و از جمله بهترین ها سروده خانم ارمغان زمان فشمی بود که ایشان با صلابت تام خواندند که مورد توجه و تایید همه حاضران قرار گرفتم و بنده در وبلاگ خود با جملاتی آن شعر را هم آوردم.
    تقاضا دارم در اولین فرصت ممکن چون کلام خیلی با مضامین این سروده شما هم نزدیک است تشریف بیاورید و بخوانید. ممنونم . عزت زیاد خدانگهدار Beauty

  21. سلام خالوجان- واقعا که یکی به نعل میزنی یکی به میخ من که کیف کردم . ./.

  22. در شبکه بازار دیدم که دارند با ماهی فروشان شهر های مختلف مصاحبه و قیمت همین ماهی های بندر خودمونو اعلام می کنن. خیلی تازه و ارزون تر از بندر یافتم آنها را لذا این ابیات را مناسب حال خود دیدم و….

    عزیزان ماهی ارزان تو بندر
    به یک رویا مبدل گشته دیگر
    خبر دارم من از شیراز و تهران
    که بندر ماهی اش باشد گرانتر
    دقیقاً بردن زیره به کرمان
    و ارسال گلاب و گل به قمصر
    حکایت دارد از بیهوده کاری
    چنانکه بردن ماهی ز بندر
    ندانم در کجا دیدم به راهی
    درون یزد و قم یا بلکه راور
    که ماهی های بی اندازه تازه
    هم از شهری هم از سرخو و کوپر
    زنم زنگ زد، و گفتم قیمتش را
    نمی کرد این چنین افسانه باور
    به او گفتم که سوغاتی چه خواهی
    ز پوشاک و ز شیرینی و زیور
    بگفتا چون که آیی به بندر
    برایم ماهی از آنجا بیاور

  23. HESAM گفت:

    شلـوار اگـر پایین بیاید قیمت اش خـوب است
    فردا که دامـن رفت بـالا ! با که بایـد گفت؟
    بسیار زیبا و دلنشین
    به روزم کا

  24. به روزم با حشر ونشر با بزرگان و ….!!!

  25. عیسا گفت:

    زنده باد خالو ، بد گرفتارم و دیر به دیر مستفیض می شوم.

  26. سطرگریه گفت:

    سلام
    زیبا بوددددد
    به روزم با :آن کیست که این روزها …

  27. سلام
    زیبا مثل همیشه.دروووووود
    شاد باشید (به معنای واقعی کلمه)

  28. رضوان گفت:

    شلـوار اگـر پایین بیاید قیمت اش خـوب است
    فردا که دامـن رفت بـالا ! با که بایـد گفت؟

    خیلی خوب بود …

  29. درود بر خالو راشد عزیز …عالی بود
    من برم به کی بگم…
    با احترام و افتخار در شاخه نبات بنده لینک شدید و شما را به شاخه نبات دعوت می کنم!قدم رنجه بفرمایید!
    http://www.shakhenabat75.blogfa.com

  30. علی اسلام نیا گفت:

    مسکن مهر
    با مسکن مهر ماندگارم کردند
    با طرح امید بیقرارم کردند
    هرچند نشد خانه برایم این دو
    اما چو عیال” خانه دارم “کردند
    علی اسلام نیا – قشم

  31. علی اسلام نیا گفت:

    سلام استاد
    شعری که آقای فاتح از کیش برای شما ارسال نمودند با هماهنگی حقیر و برای چاپ در نشریه بوده است اگر مورد قبول افتاد چاپ فرمایید .
    با تشکر
    اسلام نیا

  32. امیدی به من هست خالو؟
    البته من شعر های بلندم رو روی وبلاگ نمیذارم و بشتر تک بیتی میذارم!

  33. لیلا .ح گفت:

    سلام
    کتابتونو خریدیم البته خیلی وقت پیش.

  34. خاله خانباجی گفت:

    سلام خالو
    من نیز خواندمت

  35. سلام ، بسیار زیبا بود

  36. سلام

    با “عزیز زمینی” به روزم

    از حضورتون خوشنود می شوم

  37. خلیل گفت:

    سلام،

    به هر کی می خواهی بگو بجز ۱۱۸!

  38. -سلام

    -سلام

    -خوبی؟

    -نمی دونم…تو چی؟

    -آره خوبم،داشتم غذا می پختم

    -اگه یه روز عزرائیل بیاد بگه بیا بریم،قول میدی منم با خودت ببری؟

    -آره حتما!یه لحظه گوشی…

    مامان!مامان بی زحمت سیب زمینی رو یه بالا پایین کن بو سوختگی میاد

    -اگه عزراییل بخواد منو ببره چی؟ قول میدی باهام بیای؟

    -نه!مامانممو تنها بذارم؟

    -خب بابای منم تنها می مونه…ولی زیرخاکی ها زود تر از اون چیزی که فکرش رو بکنی از یاد میرن!

    -گوشی گوشی…!مامان یه ذره روغن میریزی تو برنج….

    +سلام
    برای خواندن ادامه داستان به وب مراجعه کنید… Disdain

  39. سلام
    مرسی اومدید…
    شما تو مایه های نسیم شمال خدابیامرز می نویسید…
    فکر کنم اول دبیرستان بودم
    یه گناه کبیره کرده بودم و بی اجازه مامانم رفته بودم میدون لیعصر و خلاف سنگینم رفتن به انتشارات هاشمی بود
    رفتم کتاب نسیم شمال شمال خورد به چشمم هی داشتم نیگاش می کردم آخه ۱۱ تومن بود من ۱۰ هزار تومن داشتم به اضافه فکر کنم ۴۰۰ تومن گمانمٰٰ به هر حال از کرایه اتوبوس بیشتر نبود
    آقاهه خودش اومد گفت ببرش بقیه شو هر وقت داشتی بیار… و من چون موقعیت پیش نیومد برم اون ور به گناهم پیش بابام اعتراف کردم و اونم البته چیزی نگفت چون مادرم گیر بود…
    یادش بخیر خلاف سنگین زمان ما پیچوندن واسه کتاب خریدن بود و بچه های الان …

اضافه کردن نظر به رضوان امامدادی

برای نمایش شکلک بر روی آن کلیک کنید

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo