ماجرای کفش خالو !

تعدادی از شاعران مرکز نشین مهمانم بودند . روزی به اتفاق این دوستان رفتیم سری به بازار بندر بزنیم و در ضمن قصد خرید هم داشتند . قدم زنان رفتیم تا رسیدیم به بازار (( اوزی ها )) که در آن سال ها مرکز فروش اجناس لوکس خارجی بود . ( الان هم تا حدودی هست اما رقیب زیاد پیدا کرده! ) . انتهای این بازار مسجدی است که متعلق است به برادران اهل سنت . به دوستانم گفتم تا شما از این مغازه خریدتان را انجام می دهید ، من کاری دارم و زود بر می گردم . با عجله خودم را به درِ ورودی مسجد رساندم که سرویس بهداشتیِ تر و تمیزی دارد . این را هم بگویم که درِ مسجد یاد شده به داخل بازار باز می شود . همین که وارد مسجد شدم ، پیرمردی با صدای بلند در حالی که عصبانی بود گفت : (( سر جای خودت وایسا … )) این جمله ی پیرمرد شبیه ایست خبردارهای افسران کار کشته ی ارتش بود! قاطع و محکم . بلافاصله در جای خود میخکوب شدم و نگاه مظلومانه ای به پیرمرد کردم و ملتمسانه گفتم : (( عذر می خوام ، مگه چه خطایی از من سر زده ؟! )) پیرمرد با اشاره به کفش هایم گفت : (( چرا با کفش وارد مسجد شدی … ؟! )) این جا بود که متوجه شدم با کفش وارد مساجد اهل سنت شدن ممنوع است . ضمن عذر خواهی مجدد گفتم : (( حاجی ! کفش تازه خریدم اگه بزارم دم در که می برن … )) پیرمرد در پاسخ گفت : (( امکان نداره یه مسلمون کفش کسی رو بدزده! … )) گفتم : (( شاید یه کافر از اینجا رد شد ، اون موقع چه خاکی به سرم بریزم ؟! )) پیرمرد لبخندی زد و مشکل حل شد … .
نوشته ی : راشد انصاری

۲۴ نظر (نظرات شما) در ”;ماجرای کفش خالو !“

  1. منیری گفت:

    استاد عالی بود، اما باز هم از شعرهای زیبایتان خبری نیست؟!

    • خالو راشد گفت:

      منیری عزیز در پست های گذشته هم عرض کردم به خاطر ترس از سرقت اشعارم و همچنین دوستانی که بلافاصله در همان وزن و ردیف و قافیه و قالب شعر می نویسند و…

  2. مخلصیم راشد جان…خواندم و خندیدم و کمی هم اندیشناک ماندم….ما چه می کنیم…کجاییم…با مذهبمان و دینمان چه کرده ایم….وااای…

  3. با درود …. یادی از گذ شته ها
    در قدیم شهر پاریس به قشنگی وعشق و ازادی معروف بود بعد از ان مدتی لبنان به پاریس خاورمیانه مشهور بود اینک شیخ نشینهای خلیج فارس گوی سبفت از همه ربو ده اند .
    در سالها ی ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ که بو سیله مرحوم دکتر محمد مصدق جریان ملی شدن نفت بود و بعد انگلیسیها از ایران رفتند رو کردند به شیخ نشینها که همگی مستعمره و تحت الحمایه انگلیسیها بودند در انوقت فقط بحرین که از لحاظ سو ق الجیشی مورد نظر بود و از سایر شیخ نشینها پیشرفته تر بود بعد ازان کویت بود بقیه رو ستاهائی بودند که خانه ها ی سنگ و گلی داشتند
    قطر شهر دوحه برق داشت وکار خانه بر ق هم در جائی بود که اینک به شارع کهربا یعنی خیابان برق معروف است و یکد ستگاه اب شیرینکن هم در جنب برق قرار داشت ویک چاه اب هم بنام چاه مشیرب که اینک به شارع مشیرب یعنی خیابان اب شرب معروف است وبه شارع کهربا وصل است بود لوله که نبود حتی تانکر اب هم نبود وعدای اب بر با کندر برای منازل اب میبردن که هر کندر ۴ آنه بود وچون روپیه هندوستان رواج داشت هر ۱۶ انه میشد یکروپیه کندر هم ۲ تا پیت حلبی ۱۸ لیتری بود که در پالایشگاه ابادان پر و پلمپ میشد ودر داخل ایران و خارج توزیع میشد بنزین لیتری ۶ ریال و نفت لیتری ۲ ریال بود این پیتهای خالی مانند میزان با بند بسر چوبی میانداختند که حدود یک و نیم متر طول داشت و روی دوش برای منازل در قطر اب میبردند .
    یکروز یکی از این کندریها که اب میبرد و کندر بالا و پا هین میرفت ترا نه ای هم میخواند .
    عرقم ده شرابم ده … به اهنگ ربابم ده … پری جان مردم ای دلبر .. یکی از فداغیها (همشهری مان)هم که جلو منزل ایستاده بود گفت هی مردکه تو باید بگی پری جان مردم از کندر . کندری برگشت و گفت
    مردکو چقده احمق هسته ها خم ادنم . که ظاهرا همشهری در اومدن.
    تو ضیح . در انوقت در ایران مشرو بات الکلی ازاد بود وعرق معمو لی و عرق دو اتشه در ایران تو لید میشد و شراب قر مز هم بود ولی بیشتر وبطور کلی عرق مصرف میشد .
    ویسکی وودکا و وایت هورس و کنیاک و کوکتیل هم برای صاحب منصبان بود Really Angry

  4. سلام مجدد
    استاد یک پیشنهاد علمی که تجربه شده و جواب هم داده دارم. البته با اجازتون می نویسم.
    این که نوشته اید شعرهایتان را می دزدند و یا هموزن و قافیه آن می سازند و یا در همان ردیف می بافند.
    خب راه حل علمی داره در خصوص مقالات و مجلات علمی می آیند و بخش کم و کوتاهی از آن را بر همگان عیان می کنند و از بقیه ماجرا فقط خبررسانی می کنند و تعریف می کنند و قدری تبلیغ می کنند تا خواننده تهییج شده وارد بخش خرید بشود و از سیستم خرید الکترونیکی آن را ابتیاع نمایند.
    پس حضرتعالی هم می توانید از این پس بجای ارائه کل غزل تنها دو بیت اول و آخر و یا فقط ردیف و قافیه سروده خود را و یا تصویر شطرنجی و فتوشاپی آن را به خوانندگان نشان بدهید و یک کد شش رقمی هم بنویسید و عشاق بی سر و سامان و صاحب دل های خونین را با گیسوان افشان و لب های آویزان به خرید الکترونیکی و خرید با رمز کارت بانکی حواله بدهید (واریزی حق المشاوره بنده نیز به حساب ۹۱۲۳۴۵۶۷۸۹۰۱۲۴۵۸ باعث امتنان و ادامه مشاورت های بعدی خواهد بود).

  5. با درود … دیروز در یک سایت عربی میخو اندم در هلند زنی در بیما رستان وضع حمل میکند ودو روز هم در بیما رستان بوده ومرخص میشود وبچه اش تحویل میگیرد زن در راه بچه اش را دریک چاه دو ونیم متری که مجرای آب باران بوده میا ندازد مدت پنج روز این طفل در این چاه بوده بدون هیچ اب و خو راکی کار گرانی که در ان نزدیکی کار میکردند صدای گریه بچه میشنوند ومیروند در چاه نگاه میکنند میبینند بچه ای در ان است به پلیس و اتش نشانی وامبو لا نس زنگ میز نند و میا یند وبچه را در میا ورند وبا اینکه بچه ۵ روز در ته چاه بوده سالم است وعجیبتر اینکه در این ۵ روز باران بطور کلی مو قوف شده بود و همینکه بچه را در میا ورند باران شروع میشود واز روی دستبند بیما رستان که در دست بچه بوده مادرش را پیدا میکنند .
    ان الله علی کل شیئی قدیر Really Angry

  6. باسلام.
    موفق باشید.

  7. احمد گفت:

    کفرکافر را ودین دیندار را
    لحظه دردت دل عطار را

  8. سلام. درودها خالو جان. ما را یاد عبید زاکانی انداختی

  9. مشعوفمان کردی خالو جان

  10. رحیم احمدی گفت:

    با این حاضر جوابی تان از به سرقت رفتن کفش تان جلوگیری فرمودید….
    شاید هم این اتفاق برایتان نیفتاده باشد فقط خواستید نثری طنزآمیز و کوتاه را بنویسید استاد

  11. غلامی گفت:

    سلام عزیز گرامی و شاعر خوش فریحه
    با تشکر از اینکه قدم رنجه فرمودید. حقیر زیاد به این سایت وزین سر می زنم منتها چون نیمه شب همه خوابند آهسته می آیم وآهسته می روم تا کسی بیدار نشود.
    شما هم مثل حقیر به این نتیجه رسیده اید که زیاد نباید به اینترنت اعتماد کرد در واقع به دنیای حقیقی اعتباری نیست تا چه رسد به نوع مجازی آن. من هم خیلی وقت است شعر هایم را چه طنزا و چه جدا در دنیای بی در و پیکر مجازی نمی نگارم. چون نگارانی که خیلی به مکتب نرفته اند آنها را مورد تفقد قرار می دهند!
    امیدوارم موفق باشید از همه انواع و اشکال آن!

  12. خالو راشد گفت:

    ممنون

  13. کشکول گفت:

    سلام استاد
    عالی بود و زیبا

  14. سلام آقای انصاری سایت زیبایی دارید.
    من هم دانش آموز اول دبیرستان هستم و تازه امسال از بندرعباس به اصفهان اومدم.
    شما مایه افتخار من بعنوان یک هم شهری هستید.
    باتشکر.

  15. مهندس گفت:

    جدی؟ من نمی‌دونستم. من هفته پیش رفتم بندر حَسینه ماهی بخرم و برای همون کار مهم رفتم تو مسجد کنار اسکله. دیدم پسر جوونی که اومد در رو باز کرد کفشاش رو درآورد، ولی فکر نمی‌کردم ممنوع باشه. البته اون آقای محترم به من چیزی نگفت و اگه شما نگفته بودین تا ابد تو جهلش می‌موندم

  16. شبنم گفت:

    درود
    دعوت زیبایی بود
    لذت بردم
    افرین

  17. احمد گفت:

    سلام خیلی عالیه
    ببخشید میتونم شعراتون رو به اسم خودتون تو وبلاگم بزارم؟

اضافه کردن نظر به کشکول

برای نمایش شکلک بر روی آن کلیک کنید

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo