کاسب

کاسب !

مغازه ی یکی از همشهریانم ( آقا مجید ) در بازار کاری داشتم و چون کتابم تازه منتشر شده بود ، یک جلد آن را همراه با خود بردم تا به دوستم به عنوان هدیه تقدیم کنم . کتاب را دادم ، دوستم بسیار خوشحال شد و تبریک گفت و چند باری هم گفت که شما افتخار ما هستی و …
کارم را که انجام دادم ، خداحافظی کردم و از مغازه خارج شدم . در بازار گشتی زدم و در حین گشت زنی متوجه شدم همان کتاب دست دوست و همشهری دیگری است. پرسیدم این کتاب هنوز جایی توزیع نشده ، از کجا گیر آوردی ؟ گفت : ” از مجید خریدم ۱۲هزار تومان ! ”
در حالی که قیمت پشت جلد ۱۰هزار تومان بود…
در دل گفتم ، عجب کاسبی است این آقا مجید ما ( چه می کنه به قول فردوسی پور ! )
………………………………………………….

یادآوری

دوست شاعری گفت : « خالو راشد ، مدّتیه دارم زندگی مو به صورت شعر می نویسم ! » گفتم : « هنوز به اون قسمتش نرسیدی که ۵۰ هزار تومان از من قرض گرفتی ؟ »

…………………………………………….

مادر بزرگ مثبت ۱۰۰

مادربزرگ بنده از آن دسته افرادی است که یحتمل پرونده اش در بایگانی بخش اداری بارگاه امن الهی مفقود شده است !
مادربزرگ معتقد است ۸۰ سال دارد ، امّا شناسنامه اش خلاف گفته ی او را ثابت می کند چرا که تاریخ تولدش نشان می دهد بالای یک قرن است در این دنیای فانی تشریف دارد ! و به هیچ عنوان هم قصد دار فانی وداع گفتن را ندارد ، حتی به زور !
شب گذشته خطاب به مادربزرگ گفتم : « ننه ! تو که حالا حالا ها ( زبانم لال ) قصد مُردن نداری اما یه خواهشی ازت دارم و اونم اینه که وقتی من مُردم مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری و … آبرومندانه ای رو برام برگزار کنی … »
مادربزرگ لبخندی زد و حتی نگفت دور از جان ! کمی به اوضاع شک کردم که در این لحظه پسرم به شوخی گفت : « بی بی، واسه منم یک روز قرآن خونی بذار … ! »
در این هنگام مادربزرگ خیلی جدی گفت ! « ننه! شاید من قبل از شماها مُردم … »
بله خوانندگان عزیز درست حدس زدید! این کلمه « شایدِ » بی بی معانی فراوانی دارد !

۱۰ نظر (نظرات شما) در ”;کاسب“

  1. با درود … قدیم در مکتب خانه یکی از کتا بها ئیکه خواندم — موسی و شبان – بود چون حضرت مو سی خو دش هم چو پان بوده هر و قت دلش تنگ میشد رو بصحرا میکرد یکروز که در صحرا گشتی میزد یک چو پان بود که با خدا راز و نیاز میکرد میگفت ایخدا بیا تا رویت را بشورم ایخدا بیا تا پا یت را بشورم ایخدا بیا تا قبا یم را بتو بپو شا نم ایخدا بیاتا شیر تازه برایت بدوشم وبتو بنو شانم حضرت مو سی اینها را میشنید به او نهیب زد که این لا طا ئلات چیست داری کفر میگی چو پان نارا حت و غمگین کنا ری نشت خدا و ند به حضرت مو سی ندا داد که چرا بنده ما را رنجا ندی – تو برای وصل کردن امدی – نی برای فصل کردن امدی . زود برو واورا را ضی کن حضرت موسی امد نزد چوپان و از او عذر خو اهی کرد و گفت . هر چه میخو اهد دل تنگت بگو . و چند عدد خر مای خشک را هم بصورت شکلات مارس و سینیکرز در اورد و به او داد چون حضرت موسی معجزه گر بود .
    ولی تعجب من اینجاست که این دا عش ملعون با ان لباس سیاه لعنتی اش ده ها و صد ها انسان بیگناهرا به اسم خدا با ان کارد یکه مانند تیغ سلما نیهای قدیم بچرم میکشیدند بچر م میکشد وانرا تیز و چرب مینماید وبا ان شاهرگی که خدا گفته ( انی اقرب الیکم من حبلل الورید ) مییرد واقلا چنتا از ان — طیرا ابا بیل — نمیفر ستد که این حرف شیطان در ست در نیاید که بخدا گفت این بشر که در روی زمین خلیفه گردا نیدی .. یفسد و فی الا رض و یفسک دماه .. Really Angry

  2. احمد رحمت بر گفت:

    سلام بر خالو
    به نظرم بقیه کتاباتون رو هم بدین به آقا مجید تا براتون بفروشه!!

  3. محمدی گفت:

    سلام
    کلی خندیدم به متن دومی در پاسخ به دوست شاعرت

  4. سعید حسینی گفت:

    خسته نباشید استاد انصاری
    من با کتابفروشی استاد تماس گرفتم و یک جلد کتاب لبخندموزون شما رو می خواستم اما گفتند پست نمی کنیم شهرستان…
    پس تکلیف چیست؟

    • خالو راشد گفت:

      سلام
      با جناب استاد صحبت کردم به دلیل هزینه ی بالای پستی گفتند اگر کسی متقاضی ۵جلد به بالا باشد می صرفد وگرنه خیر

  5. زهرا گفت:

    سلام عرض شد
    جالب و شیرین بودن

اضافه کردن نظر به محمدی

برای نمایش شکلک بر روی آن کلیک کنید

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo