کتاب هایت بخورد توی سرت!

چند سال پیش به همت جهاد دانشگاهی و اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی جلسه ای برگزار شد، با موضوع نقد آثار این جانب. در حاشیه این مراسم که با حضور یکی از نویسندگان و طنزپردازان مطرح کشور برگزار شد، اتفاقات جالب و غیرمنتظره ای رخ داد که بیان آن خالی از لطف نیست. روز برگزاری مراسم و در راه بازگشت از فرودگاه که به استقبال دوست مهمانمان رفته بودیم، از ایشان پرسیدم:« عذر می خوام، شما تا حالا بندر تشریف آوردین؟» گفت: « سال ها پیش در دوران نوجوانی اومده بودم، ولی ظاهراً الآن شهرتون خیلی تغییر کرده…» گفتم:« خوشبختانه بندر از هر نظر پیشرفت کرده … اقتصادی ، فرهنگی و…
گفت:« راستی، الآن وضع امنیت شهر چطوره؟» گفتم: « عالی».
شب که مراسم تمام شد، به اتفاق تعدادی از برو بچّه های شاعر و نویسنده به همراه استاد برای صرف شام به یکی از رستوران های سنتی شهر رفتیم. عکاس و خبرنگار خبرگزاری … که تا آن موقع شب با ما بود، پس از صرف شام خداحافظی کرد و رفت. این عکاس در بازگشت به منزل توسط یکی از بچّه های شلوغ و به اصطلاح اراذل و اوباش! مورد حمله قرار می گیرد و متاسفانه گوشی تلفن همراه، دوربین عکاسی و کیف پول اش را به سرقت می برند. که البته طفلکی کمی هم زورگیرها گوشمالی اش داده بودند. این عکاس جوان به محض رسیدن به منزل تماس گرفت و جریان را تعریف کرد. استاد پس از شنیدن موضوع سرقت و .. خطاب به بنده گفت: « مگه شما نفرمودین وضع امنیت و … عالیه؟!»
با دستپاچگی گفتم:« باور بفرمایید، برای خودِ من هم خیلی عجیبه!آخه دزدی و بندر… بازم خدا را شکر که به خیر گذشت…»
پس از صرف شام و شعر خوانی توسط تعدادی از دوستان، استاد گفت: « چرا شما شعر نمی خونین؟»
گفتم:« دفتر شعرم منزله…» استاد گفت:«برو بیارش که من بی صبرانه منتظر شنیدن اشعار طنز شما هستم». گفتم:« الآن دیر وقته، شما هم تنها می شین…» استاد گفت: « با هم بریم». از ما نه گفتن که شما چرا زحمت بکشید و از ایشان اصرار که با هم برویم دوری هم در شهر بزنیم…
پس از دور زدن مختصری در چند خیابان رسیدیم منزل. ماشین را سرِ کوچه پارک کردم چون امکان آمدن ماشین تا درِ منزل وجود ندارد. علاوه بر چاله چوله های موجود در محله ی ما، کوچه های تنگ و تاریک نیز مزید بر علت شده است. تعارف کردم اما استاد قبول نکرد و گفت:« دیر وقته مزاحم نمی شم». هر کاری کردم از خودرو پیاده نشد. رفتم دفتر شعرم را برداشتم و برگشتم. در تاریک و روشنای کوچه متوجه شدم استاد با دو نفر دست به یقّه است. در دل گفتم، ای داد بی داد که باز هم آبرو ریزی شد. درست شبیه «یوسین بولت… قهرمان دو صد متر و دویست متر و بقیه مترهای… سرعت جهان و المپیک! خودم را به صحنه رساندم. هر دو نفرشان را شناختم. پسرهای مش عباس همسایه مان بودند. به محض دیدن من فرار را برقرار ترجیح دادند. دیدم استاد دست به شکم مشغول آه و ناله که چه عرض کنم، نعره زدن است! بله درست حدس زدید، استاد چاقو خورده بود. (وای خدای من دیدی چه خاکی به سرم شد). البته من که خونی را مشاهده نکردم. بلافاصله او را به نزدیک ترین درمانگاه شبانه روزی رساندم. خوشبختانه چاقو سطحی بود و فقط روی شکم اش خراشی جزیی افتاده بود که سرپایی پانسمان شد. پس از پانسمان، استاد با نگاه معنا داری گفت:« مگه نگفتی شهر خیلی پیشرفت کرده و امنیت هم چنین و چنانه؟!» با شرمندگی تمام جواب دادم:« باور بفرمایید نمی دانم چرا تموم اتفاقات عجیب و غریب فقط امشب که حضرتعا…» حرف بنده را قطع کرد و گفت:« خیر سرم از ماشین پیاده شده بودم که یه نخ سیگار بکشم، یهو دیدم اون دو تا نرّه غول اومدن و گفتن، هر چی توی جیبت داری به اضافه گوشی تلفن همراه رد کن بیاد! من هم مقاومت کردم که این بلا سرم اومد…». این بار من حرف استاد را قطع کردم و گفتم:« خدا ازشون نگذره … بازم خدا رو شکر که به خیر گذشت». و در ضمن به هیچ عنوان به روی خودم نیاوردم که هر دو نفرشان را شناختم . استاد را رساندم مهمانسرا. جلسه شعر خوانی خصوصی هم به هم خورد و رفت پی کارش!
با توجه به این که می دانستم چاقو بسیار سطحی بوده و مشکلی نیست، پیشنهاد دادم فردا صبح که اتفاقاً جمعه بود، سری بزنیم به جزیره قشم. قصدم این بود که اتفاقات بَد آن شب لعنتی را به نوعی جبران کرده باشم. فصل زمستان بود و هوای جزیره هم عالی.
صبح روز جمعه به اتفاق استاد و عکاس بد شانس! در حالی که دوربینی کهنه تر از قبل در دست داشت! به سمت اسکله شهید باهنر حرکت کردیم. اسکله تعطیل بود و قرارشد با قایق های شوتی برویم. (قایق شوتی چیزی است در مایه های ماشین شوتی! و ماشین شوتی هم در جنوب چیزی است در مایه فانتوم!)
حد فاصل اسکله تا محل تجمع قایق های موتوری (شوتی) تعدادی از بچّه ها مشغول بازی کردن بر روی شن های کنار ساحل بودند. تعدادی از آن ها تا نیم تنه فرو رفته بودند در شن و بقیه هم فقط با یک مایو سرگرم بازی …
سوژه ی خوبی برای عکاس ما بود. همین که عکاس شروع کرد به انداختن عکس از بچّه ها، دیدیم آن چند نفری که تا نیم تنه میان شن ها فرو رفته بودند! همزمان مانند موشک هایی که در میان گرد و خاک و دود و … از زمین به سوی فضا پرتاب می شوند! سر از خاک بیرون آوردند. توضیح نگارنده: ( سر که نه، بهتر است بگوییم تَه از خاک بیرون آوردند!) تازه متوجه شدیم که آن چند نفر از بچه ها، مثبت ۱۸ هستند! (همگی ۱۸ سال به بالا!) و دسته جمعی افتادند به جان عکاس که چرا بدون اجازه اقدام به عکس گرفتن کرده بود. با التماس و خواهش توانستیم عکاس را از مرگ حتمی نجات دهیم. بعد از این آبرو ریزی گفتم:« کاش برمی گشتیم مهمانسرا…»
طفلکی عکاس گفت:« نه! شما جمعه و تفریحتون رو به خاطر من خراب نکنین…» استاد باز هم از آن نگاه هایی کرد که آدم از خجالت می رود زیرِ گل و گفت:« لابد اینم یه حادثه بود که هر کجا ممکنه رخ بِده …؟!» چیزی نگفتم! یا شاید حرفی برای گفتن نداشتم.
پیشنهاد عکاس را قبول کردیم و رفتیم سراغ قایق موتوری. داشتم سرِ کرایه چانه می زدم که باز اتفاق دیگری افتاد. دیدم در حالی که یک پای استاد داخل یکی از قایق های آماده حرکت است و پای دیگرش بین زمین و هوا معلق! دو نفر، یکی دست راست استاد از داخل قایق و دیگری دست چپ ایشان را از پایین گرفته اند و هر کدام به نحو غیر محترمانه ای در حال کشیدن استاد به سمت خود هستند. بلافاصله به طرف آن ها رفتم و استاد نیز با دیدن من مثل بچّه غزالی که زیر چنگال گرگ، مادرش را دیده باشد! با نگاه مظلومانه ای در چشم هایم خیره شد و فریاد زد:« به دادم برس که از وسط نصف شدم!» نزدیک که شدم با گویش بندری گفتم:«چه خبرن؟ استاد تو کُشت! بی چی آبرو ریزی اکردی؟ ایی آقا مهمون بنده ن..» ترجمه: (چه خبره؟ استاد را کشتید! چرا آبرو ریزی می کنید؟ این آقا مهمان بنده هستند …) یکی از آن دو نفر گفت:« به درک که مهمونته! مگه نمی دونی این آقا چکار زشتی کرده؟! نوبت قایق غلوم بود، این آقا داشت سوار قایق ممد (محمد) می شد!» از لهجه طرف متوجه شدم که بندری نیست و یا این که بندری بلد بود ولی دوست نداشت با من بندری صحبت کند. گفتم: « حالا چه اشکالی داره؟» با این حرف بنده مثل باروت منفجر شدند و یکی از آن ها به همراه چند نفر دیگر به سمت خودم حمله کردند. دیدم وضعیت قرمز است داد زدم:« بابا! نا سلامتی ما هنرمندیم …من فلانی ام صاحب چند جلد کتاب! ( از ترس کشته شدن نام تمام کتابهایم را با صدای بلند ذکر کردم!) و این آقا هم تا حالا ۱۲ کتاب چاپ کرده و از هنرمندان برجسته کشور است…» کمی آرام شدند، اما نفر دومی که کماکان مشغول کشیدن دست استاد بود، به طوری که کابشن استاد هم از تنش در آورده بود! گفت: « هر ۱۲ کتابوش بُخاره توو سرش!…» ترجمهFrown هر ۱۲ جلد کتابهایش بخورد توی سرش!) و در ضمن چیزهای دیگری هم گفت که خجالت می کشم به زبان بیاورم. کم کم داشتم از خجالت آب می شدم. خوشبختانه استاد از حرف های زشت طرف که به گویش بندرعباسی بود! چیزی متوجه نشد…
با هزار گرفتاری موفق شدم استاد نگونبخت را از چنگ آن دو نفر نجات دهم. طبق معمول استاد با نگاهی این بار تلخ تر از قبل گفت: « شما که گفتین شهرتون خیلی … گفتم:« استاد! به خدا از اقبال کج من و بدشانسی شماست که تموم… » اجازه نداد قضیه را به گونه ای مثل دفعات قبل ماستمالی و توجیه کنم، با عصبانیت گفت:« از خیر جزیره تون گذشتم! برگردیم مهمانسرا تا اتفاق ناگوار دیگه ای نیفتاده!»
دو نفری مثل آدم های جن دیده! ناامیدانه به طرف مهمانسرا حرکت کردیم. در راه استاد بدون این که چیزی بگوید متوجه شده بود در آن شلوغی و بِکش بِکش های درون قایق! هم جیبش را زده اند و هم این که ساعت مُچی گران قیمت اش را به سرقت برده بودند. ( این را بعداً در مهمانسرا تعریف کرد) چند باری به مچ دستش نگاه کرد، پشت گوشش را خاراند، به سمت قایق ها نگاه کرد، جیب های شلوار و پیراهن و کابشن پاره شده اش را وارسی کرد. پرسیدم:« استاد! چیزی رو گم کردین؟» با طعنه گفت: « چیزی نیست،( با اشاره به دست، گردن، پا و …) الحمدا… همه ی اعضای بدنم سالم و بدون کم و کسری سرِ جاشونه…!!»
گفتم: « خدا رو شکر»

۴۲ نظر (نظرات شما) در ”;کتاب هایت بخورد توی سرت!“

  1. سنوبال گفت:

    نمی دانم بخندم یا بگریم ؟!!!

    آری خالو جان
    بیچاره سعدی : هنرمند هر جا رود قدر بیند و بر صدر نشیند !!

    باید به آقای احمدی نژاد سر سلامتی بدهیم که به جای مدیریت ایران سودای مدیریت جهان هم در سر دارد !!

  2. قیافه ی اون عزیز دیدنی بوده بعد چاقوخوردن……

  3. محرمانه گفت:

    استاد کلی کیف کردیم البته نه از نا امنی موجود و شرمندگی های شما بلکه از دلخوشی و سرگرمی های ناب مهمان شما !! قدر اینهمه امکانات را بدانید وگرنه خدا از دستتان میگیرد !!

  4. در آن شلوغی و بِکش بِکش های درون قایق! هم جیبش را زده اند و هم این که ساعت مُچی گران قیمت اش را به سرقت برده بودند
    النعمت توامان الصحت والامان
    جای چاقوی سطحی هم همان صحت است
    سلام بر خالوی شیرین ربان
    بندر نگو هارلم بگو….
    ما که از تعجب جفت لنگمان به کف سقف خورد…؟

  5. سلام
    حکایت جالبی بود. البته فکرکنم الان بندر بهتر شده
    ده سال پیش اونجا مغازه داشتم چند باری با چند نفری درگیر شدیم . یک سال هم در محله نخل ناخدا
    معلم بودم خیلی سال بدی بود . ۱۳سالی که توی یزد معلمم یه طرف ، اون یک سال هم یک طرف.بخاطر این کار وکاسبی رو هم ول کردیم امدیم دیار خودمان . البته برادرمان هنوز آنجاست و وضعش خوب شده .
    البته بندر بچه های با معرفت و با حالی هم داشت که هنوز هم با هم دوستیم. مثل آقای محمد علی قویدل و..

  6. نمی دونم استاد بعد از اون بازم اومد بندر یانه؟
    عالی بود خالو

  7. سلام بر خالو…

    حکایت جالبی خواندم.

    شاد باشید.

  8. حميد منشي گفت:

    سلام. خانه جدید مبارک. مطلب را خواندم و کلی حرص خوردم از این همه بدبیاری!
    تیتر مطلب خیلی خوب بود. در ضمن اگر کل ماجرا خالی بندی نبود بی زحمت اسم استاد و مهمان مورد اشاره را هم بفرمایید.

  9. bayat گفت:

    خانه نو و مدل نو مبارک

  10. گربد آید هرچه آید بد شود
    یک بلا ده گردد و ده صد شود

  11. احمد گفت:

    درود
    زبان شماکارکردبسیارزیبایی پیداکرده یعنی نه تنهامحملی برای اطلاع رسانی به دست آورده بعدزیباشناسانه وهنری آن هم لذت خواننده راازخواندن آن تشدیدمی کندعاقبت قلم فرسایی جزاین نیست برای ثبت بخشی ازواقعیت موجودمی توان به این زبان استنادکرد
    سرافرازباشید

  12. سلام خواندیم ولذت بردیم
    در میان نوشته تون به اسم یوسین بولت بر خوردم یاد برنامه ای افتادم که بنگاه خبر پراکنی بی بی سی از بی خبر به شکل مستند از این قهرمان المپیک تهییه کرده بود
    در باره این قهرمان می گفت که کودکان جزیره ای که این قهرمان در ان بزرگ شده با دویدن بزرگ می شوند و وزرش دو در این جزیره افریقایی خیلی طرفدار دراد

    با خودم گفتم شاید امنیت انجا هم به اندازه ی امنیت بندر خوب است که چنین دونده هایی تربیت می کند!

    بین امنیت فوق خوب و ورزش دو احتمالا یک رابطه تساعدی قوی برقرار است!

  13. پی نوشت کامنت قبل:
    احتمالا ضعیف بودن ورزش دو میدانی در کشور ما به دلیل امنیت پایین شهر تهران می باشد!

  14. درود خالو راشد عزیز و بزرگوار.
    حکایت جالبی بود….

    شاد و پیروز باشید…

  15. مسلمون نشنفه کافر نبینه !
    چه خبربوده اونروز خالو راشد شانس سوژه دارین شما خبرنگارا !
    استاد البته اگه پشت گوشش دید بندرهم میبینه.
    درودمیفرستم.

  16. دوست قبلي گفت:

    سلام
    ای بابا همین چند ماه پیش دار و ندارمون رو بردند خالو جان.
    امنیت !
    همین به اصطلاح کارآگاه رو آوردیم برا انگشت نگاری ، حوصله نداشتند.
    و اینقدر ابتدایی وآماتور برخورد کردند که حالم از هر چی کارآگاهه به هم خورد.
    تا الان هم دزد دفترمون پیدا نشده .
    آدم خندش میگیره و حالش از آما و ارقام مسوولان به هم می خوره‌!
    کدوم تمنیت.

  17. دوست قبلي گفت:

    کدوم امنیت

  18. درود بر استاد خالو جان خودمون
    خیلی قشنگ بود و البته کمی آدم ناراحت میشه! فرهنگی که ما جنوبی ها داریم خیلی زمان می بره عوض بشه. راستی با شعری از لارستان به روزم. بیا و مرا نقادی(بر وزن حلاجی) یا همون حلاجی بر وزن نقادی بنما!

  19. آقا اجازه ؟ آقا این حسنی بیسوات ریزه میزه شیطان میگوید جای من در بندر خالی تا به مهمانان خالو راشد عزیز آن چنان خدمتی میکردم که ………..یعنی که یعنی !!

  20. سلام خالوجان.حکایت جالبی بود.البته قیافه اش در اون لبحظه ها جالبتر…..دعوت به خواندن گیس گل

  21. مهدی گفت:

    شما که بهتر می دانی خالو امنیت هم مثل حقوق بشر و آزادی در جاهای مختلف تعریف متفاوتی دارد در جنوب یعنی همان که استاد فرمودند . یک روز بروی بیرون و بر گردی و همه اعضای خود و خانواده ات سر جای خودش باشد انشا الله .

  22. باغ ادب گفت:

    سلام و عرض ادب

    یاد جریان وثوق الدله افتادم

    حسن وثوق الدوله از رجال سیاسی دوره قاجار و رئیس الوزرای دوره پهلوی بود که استعدادخوبی هم در شعرسرایی داشت. او بعد از شکست های سیاسی تصمیم گرفت به شمال برود. وی با ناامیدی و دل شکستگی به سوی شمال حرکت کرد اما در راه که جهت استراحت توقف کرده بود ، ناگاه گاوی با شاخ خود به اتومبیلش حمله می کند و رادیاتور و پروانه را می کند. این پیشامد بد، مایه ی سرودن شعر زیبایی شد که در آن وثوق الدوله به ناکامی های زنجیره ای اشاره می کند:

    چون بد آید هرچه آید بد شود یک بلا ده گردد و ده صـد شود
    آتش از گرمی فتد مهر از فروغ فلسفه باطل شود منـطق دروغ
    پهلوانی را بغلطانــــد خسـی پشه ای غالب شود بر کـرکسی
    کور گردد چشم عقل کنجکـاو بشکند گردونه ای را شـاخ گاو
    نیک بختان راست ابر فرودین زیب بخش باغ و مشاطه زمـیـن
    تیره بختان راست باران بهـار سیل خرمن شوی و برق شعله بار
    آن یکی چون مرغ پرد بر اثیر در نوردد شش جهت را رو زیــر
    نه بلا دامی به راهـش افکنـد نه کمند حادثه بر وی تـــنــد
    آن یکی آهسته بنماید رهـی لغزدش پایی و افتد در چـــهی

  23. درود
    کار جدیدت چیه بزرگوار

  24. خلیل گفت:

    سلام،

    خوبه رئیس تبلیغات جهانگردی ایران بشی.

  25. کشکولی گفت:

    زیبا بود ، یعنی این لهجه محلی اینجاها به درد میخوره ، مثل صدا و سیما طرف یه چی دیگه میگه ، شما یه چی دیگه ترجمه میکنین !

  26. راشد جان ما که دیگه کتک خورده این شهر هستیم .به همین خاطر همه مطلب رو نخوندم

  27. ح. کرمی گفت:

    خوب خالو جان چه ربطی به بندر داره مگه بقیه شهرها خیلی امنیت دارند ؟ تازه بندر ازاسمش پیداست چجور جاییه .اینا همش طبیعیه واون استاد هم بی خودی به دل گرفتند .ما تو ایرانیم وتنها حادثه ای که برایمان به حد آب خوردن طبیعیه ازقضا مرگ ومیره .پس به بنده حق بدید که اتفاق خاصی برای ایشون نیفتاده .

  28. سلام خالوجان! با طنزی تازه به روزم و منتظر راهنمایی

  29. سلام
    تبریک عرض می کنم
    سایت خوش قالبی ست

    دعوتید به صرف یک غزل

    زنده بمانید

  30. جیغ گفت:

    نگاه های تلخ استاد جگر سوز هم بود ؟

  31. ناردین گفت:

    سلام استاد.من شمارو لینک کردم.خوشحال میشم اگه شما هم به من افتخاربدید

  32. دالکاف گفت:

    درود
    پاییزتان پیروز!

  33. سلام راشد جان
    حق با شماست مدتی است که در تبعید به سر می برم و خیلی دور شده ام ولی مهم دل است که نزدیک
    است و از قدیم گفته اند دوری و دوستی. خواندم و لذت بردم .آفرین به شما

    شاعر بمانید و راشد

  34. سلام جناب راشد
    بهره بردم
    ممنون از حضور پرمهر و دقت نظرتان در لینکهای بنده

  35. شهرآشوب گفت:

    سلام راشد عزیز و فرهیخته
    با احترام دعوتی بخواندن یک طنز تازه
    منتظر حضور پرمهرتون هستم.[گل]

  36. خالو راشد گفت:

    تست شکلک ها
    Cool Yes Alien Devil Cigarette TV Island Car Umbrella Dead Rose Rose Broken Heart Male

اضافه کردن نظر به مهدی

برای نمایش شکلک بر روی آن کلیک کنید

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo