راشد طنز جنوب
راشدِ طنز جنوب
(نگاهی به «پشت خنده پنهانم»، طنزسروده های راشد انصاری)
حسین رضوی فرد
چندی پیش افتخاری نصیبم شد و کتاب طنز «پشت خنده پنهانم» را از راشد انصاری عزیز هدیه گرفتم. این که راشد به این رشیدی چطور پشت خنده پنهان شده است را نمیشود تصور کرد مگر کتاب را بخوانید. اولین وظیفهی کسانی که کتابی از مولف، هدیه میگیرند احتمالا خواندن کتاب است و دوم اینکه اگر خوششان آمد خودشان هم کتاب را بخرند و به اولین دوست هدیه بدهند و سومین وظیفه، کاری است که من دارم انجام میدهم یعنی معرفی بدون پیرایهی کتاب. صد البته اینها را فقط وظیفه خودم میدانم نه دیگران. آنها که کتاب همچون منی را هدیه میگیرند، همین که کتاب را در گوشهی کتابخانهشان بگذارند جهاد کردهاند!.
باری راشد انصاری طنزپرداز، فکاهه نویس، خبرنگار و روزنامه نگار مشتهر به «خالو» در این کتاب که هفتاد و دو عنوان طنز منظوم را در خود جای داده، دستشان پُرتر از دلشان است از همین رو میشود با کتاب، انس گرفت و واقعا با برخی از ابیات آن گاهی خندید و گاهی در خود فرو رفت و گاهی در فکر. این ابیات زیبا را نگاه کنید:
نان ما بیچاره ها آجر اگر شد باک نیست/ در عوض در شهر ما سیمان فراوان میشود!(ص ۱۱)
شاعری بعد از طلاق همسرش معتاد شد/ از جدایی ها فقط قلیان فراوان میشود!(ص ۱۲)
هر چه در قزوین و رشت و انزلی کم میشود/ بچه در استان هرمزگان فراوان میشود(ص۱۳)
«سگی بگذار ما هم مردمانیم»/ خطر دارد ولی هاری به هر حال
وزیر کار هر شخصی که باشد/ نصیب ماست بیگاری به هر حال(ص ۱۴)
نگو راز دلت را با اجانب!/ چرا عاقل کند کاری … به هر حال
کسی اطراف قبرستان نمانده است/ ادامه میدهد قاری به هر حال!(ص ۱۵)
من نمیدانم چرا در موقع «باباکرم»/ کنترل از چند جا مثل کمر در میرود
تا که یک خانم خرامان در خیابان دیده شد/ بوق بوقی میشود برپا که کر در میرود(ص۱۶)
پیر ما از دوره «پارینه سنگی» مانده است/ او به آسانی از این دنیا مگر در میرود(ص ۱۷)
دشمن دانا بلندت میکند چون برق و باد/ رنگ و روی خوشگلی داری اگر… جداً بترس(ص ۲۰)
هزاران بوسه از جنس موافق/ نمیارزد به یک گاز مخالف!(ص ۳۰)
اینکه مردی تا بدین حد میشود خم جالب است/ نرمی این استخوان را از کجا آوردهای؟!(ص ۳۲)
بنده لَنگِ پول اصلاح سرم هستم شما/ خرج اجلاس سران را از کجا آوردهای؟!(ص ۳۳)
زن بیچارهی بنده پدرش زندانی است/ به جز این که پدرش را به در آرم چه کنم؟!(ص ۳۶)
از لبم دایم شکر میریزد اما در عوض/ من خودم شکل نمکدانم نمیدانم چرا؟
با وجود غصه و درد و بلا و حرف مفت…/ باز پشت خنده پنهانم نمیدانم چرا؟
شاعری بعد از خرابی توی شعر این و آن/ ادعا دارد که «عمرانم»! نمیدانم چرا؟(ص ۴۰)
قصد حیف و میل بیتالمال اگر داری، بدان/ پیش از آن ترتیب انواع همایش لازم است
فرق دارد پول ما و پول آمریکا ولی/ موقع بستن برای هر دو تا کش لازم است!(ص ۴۸)
پوزهی وی بر زمین مالیده شد/ خوب دقت کن: چنین مالیده شد…(ص ۵۴)
سرزمینی که ندارد یک نفر بیکار، پس/ یک وزارتخانه مثل کار میخواهد چهکار؟(ص ۶۱)
نیمی از سطح خیابانهای بندر چاله است/ باقیاش در دست تعمیرات چندین ساله است(ص ۷۹)
مردان همه قید کیش خود را بزنید/ یا قید تمام خویش خود را بزنید
یک عالمه ماچ و موچ باید بکنیم/ لطفا دم عید ریش خود را بزنید!(ص ۹۵)
هر چند هلاک نام و عنوان شدهای/ مانند همین قافیه «ارزان» شدهای
با سرقت از این و آن تو هم بالاخره/ از جملهی صاحبان دیوان شدهای!(ص ۱۰۱)
مثنوی را که به دقت خواندم/ دیدم از نام «کدو» میترسم(ص۱۲۸)
بدیهی است بیتهای فوق در فضای زبانی و کلیت طنز یا فکاهه مورد نظر، ملاحت بیشتری دارند و برخی شاهبیت کل کار محسوب میشوند. راشد انصاری با تعداد پرشمار ابیاتی که در بالا معرفی شد و در پی خواهد آمد، نشان داده است با وجود پایبندیاش به حرفه روزنامه نگاری و نوع انتظاری که این حرفه از ایشان در ارتباطگیری با اقشار غیرحرفهای در طنز دارد و گاهی به سطحی شدن اثر میانجامد، باز هم غالب اشعار را به مسالهی جدی طنز پیوند میزند. اینکه یک فکاههنویسِ روزنامهنگار یا حتی یک هجونویس قوی دارای احترام حرفهای بالایی است و اثرش به لحاظ ارزشگزاری، دون هیچکدام از ژانرهای ادبی قرار نمیگیرد ناگفته پیداست و نیاز به توضیح ندارد.
با یک تحلیل اجمالی در باب مختصات طنز راشد، موفقیتهای قابل توجه و ضعفهای گاهگاهی آثار وی را در زیر خلاصه مینمایم:
۹- شیرینکاریها و بازیهای زبانی: عموم طنزپردازان با استفاده از این رویکرد در اثر خود ایجاد خنده میکنند. این کار گاهی با تکرار یک مفهوم واحد و بدیهی در دو مصراع یا دو بیت اتفاق میافتد نظیر این نمونهها: «زوج ایرانی و افغان، بچه که میآورند/ همزمان ایرانی و افغان فراوان میشود»(ص۱۲). «به گیلانی اگر گوید کسی گیلک روا باشد/ به هر کس اهل زنجان بود باید گفت زنجانی/ ولی هر کس که در زندان نباشد نیست زندانی/ اگر چه آن که دربند است او هم هست زندانی»(ص۷۱) و گاهی با تکرار تعمدی قافیه یا برهم زدن نظام قافیه و آوردن قافیهی جدید صورت میگیرد چنانکه راشد در مثنوی «انقلاب در عصر حجر» اینگونه طبعآزمایی نموده و تجربهای بر تجارب دیگر طنزپردازان افزوده است: «تا شود آزاد گردنها ز یوغ/ مملکت شد جایتان خالی شلوغ!/ دست ملت آجر و سنگ و چماق/ دست دولت توپ و تانک و اسلحه!/ (از کرامات همان عالیجناب/ قافیه در بیت بالا شد خراب/ در میان فتنه و جنگ و گریز/ قافیه کی میشود پیدا عزیز)»(ص۵۲) در این گونه بازیهای زبانی آنچه اهمیت دارد تکنیک یاد شده نیست بلکه قوی بودن بیتی که از قافیه خارج میشود و همچنین حسن تعلیل آن در بیت بعدی است که در کار مزبور از راشد(آنچه در پرانتز آمده) خوش نشسته است.
۸- مطلع و پایانبندی: در اولین شعر کتاب، با این مطلع متوسط مواجهایم: «ابر اگر شد حامله، باران فراوان میشود/ سبزه بعد از آن به کوهستان فراوان میشود»(ص۱۱). جز دو بیت میانی و پایانی طنز، که قوی و حاصل باریکبینی طنزپردازند ابیات دیگر با وجود اینکه سعی نمودهاند از صنعت اغراق و پارادوکس استفاده نمایند اما بواسطهی تکراری بودن یا عادی شدن این قبیل اغراقها، در سطح و بدون واکنش مثبت مخاطب باقی میمانند. این شعر با یک حسن مقطع تمام میشود و مقایسهی نحوِ بیت اول و آخر نشانگر تفاوت زبانی، استحکام و روانی بیت پایانی نسبت به مطلع میباشد: «نان ما بیچارهها آجر اگر شد باک نیست/ در عوض در شهر ما سیمان فراوان میشود!»(ص ۱۱). در طنز «دررفتن» که یکی از کارهای خوب کتاب محسوب میشود، مطلع نیز، قابل قبولتر سروده شده است: «هر کسی این روزها بیدردسر در می رود/ آن یکی از کوره! این از لای در در می رود»(ص۱۶)
۷- استفاده بهجا، اخلاقی و انسانی از اصطلاحات تنانه در طنز: «دشمن دانا بلندت میکند چون برق و باد/ رنگ و روی خوشگلی داری اگر… جداً بترس»(ص ۲۰). علت موفقیت این بیت غافلگیری مخاطب است نه بیان آشکار یک مبحث اروتیک و تنانه؛ جایی که مخاطب انتظار دارد در ادامهی دشمن دانا، در مصراع دوم با ارجاع به تمثیل معروف مربوطه، با دوست نادان مواجه شود، بحث بلند کردن، آن هم با معنایی غیر رسمی که غالب عوام با آن آشنایند مطرح میشود و این نوع غافلگیر کردن مخاطب که قطعا نیازمند تجربه متعدد زبانی شاعر است مخاطب را به خنده وادار میکند. «شلوار اگر پایین بیاید قیمتاش خوب است/ فردا که دامن رفت بالا با که باید گفت»(ص ۲۲) این بیت البته با هوشمندی به موقع ممیزان ارشاد از کتاب حذف شده است!!. بیت های دیگری هم هستند که از ممیزی کتاب راشد عبور نکردهاند و به جای آنها در کتاب، نقطه چین گذاشته شده است اما همین یک نمونه برای نشان دادن دید نه چندان صائب ممیز مربوطه کافی است. قبلا نیز در یکی از نقدهایم اشاره کرده بودم: غزلهای با تمایلات کامجویانه در آثار بزرگانی چون سعدی بسیارند و این رکود غزل با درونمایهی عشق زمینی تا سالهای اخیر و شاید زیادهروی برخی نوشاعران در بکارگیری ناشیانه تعابیر تنانه و اروتیک و مهمتر از همه، نابردباری ممیزان شعر و اندیشه است که گاهی باعث ایجاد نوعی سوء تفاهم در جامعه میشود. شیرینکاریهای دیگر راشد که دارای ایهام است را با همین مضامین ببینید: « هر چه در قزوین و رشت و انزلی کم میشود/ بچه در استان هرمزگان فراوان میشود»(ص۱۳). «آنکه مال بنده را در روز روشن خورده است/ راحت از یک جای مرز پر گهر در میرود»(ص۱۷). «در میان این همه گرگ گرسنه, مثل شیر/ سفت کردم بند تنبانم نمیدانم چرا؟!»(ص۴۰) سخنهای جدیدم را ربودند/ هر آن چیزی خریدم را ربودند/ ندارم مشکلی با قفل بسته/ شب جمعه کلیدم را ربودند!»(ص ۹۹) «گر کل جهان به ما کند پشت/ خوش باش! چرا که هست عالی»(ص۱۲۳)
۶- تبعیت از ردیف و قافیه- پراکنده گویی: به تخمین، بیش از پنجاه درصد طنزهای اجتماعی از آنجا که حول مشکلات متفاوتی رقم میخورند گرفتار پراکندهگوییاند اما طنزپردازان موفق همین نقص را تبدیل به حسن میکنند و مخاطب را راضی و در خلق شعر، سهیم نگه می دارند. راشد در طنزِ «لازم است»(ص۴۸) با دیپلماسی شروع می کند و بعد از سیاست هویج و چماق و انتخاب مدیر سفارشی و حیف و میل بیتالمال و فرق پول ایران و آمریکا، به میوه بهشتی و کشمش جهنم و … میرسد. آنچه طنز را پیش میبرد ردیف و قافیه است نه مفهوم و موضوعی واحد، بنابراین ارتباط عمودی شعر از بین رفته است اما شعر، هنوز در سلامت کامل به سر میبرد و مخاطب را محظوظ مینماید. همین موضوع در طنزِ «به هر حال» که باز هم کار خوبی ارزیابی میشود اتفاق افتاده و شاعر در بیت پایانی اینچنین توضیح داده است: «از این شاخه به آن شاخه پریدن/ شده تفریح انصاری به هر حال»(ص۱۵). شاعر در کارهای دیگرِ مشابه که دارای همین خصیصهی پراکندهگوییاند مثل «سرّ مگو»(ص۳۴) با ردیف چیزی نگو و «خدا کریم است!»(ص۳۸) با همین ردیف و «نقیضه»(ص۴۲) نتوانسته است انسجام لازم به کارش بدهد اگر چه تکبیتهایی شیرین را گاه میتوان از همین طنزها بیرون کشید.
۵- بومیگرایی: این ویژگی را فقط شاعرانی دارند که زادبوم خود را از یاد نبردهاند بلکه برای رسیدن به زبانی متفاوت در شعر، در استفاده از آن تعمد دارند. شاعرانی همچون منوچهر آتشی مخصوصا بواسطه وارد کردن واژگانی محلی در شعر خود، موجبات غنای زبان فارسی را فراهم آوردهاند. راشد اما با گامی آهستهتر-همچون جلیل صفربیگی که در رباعیاتاش از ایلام زادگاهش سخن رانده- در این راه قدم گذاشته و مشکلات دیار و محل سکونت خود را بیان میکند؛ قطعا تقویت این ویژگی میتواند وی را در میان طنزپردازان شاخصتر نماید. « نیمی از سطح خیابانهای بندر چاله است/ باقیاش در دست تعمیرات چندین ساله است»(ص ۷۹). «دچار شک و وسواسه دل من/ نمیسوزه دلی واسه دل من/ نه در داره، نه دروازه! دقیقاً/ شبیه بندرعباسه دل من!»(ص ۱۰۳) علاوه بر این موضوع، دور بودن شهرستانیها از جلسات متوالی شعر و طنز پایتخت در جای خود، حسن محسوب میشود و گاهی استقلال زبانی شاعر را رقم میزند. همچنین است تکیهکلام و موتیفهای انتخابی شاعران؛ تکیه کلام «فلان و بهمان» در اشعار با مضامین متفاوت خالو در چند مورد دیده میشود: «گرچه تقصیر فلان بهمان نیست/ من به بهمان و فلان میخندم»(ص۱۹). «بنده کی گفتم فلان گشتم و یا بهمان شدم؟! بنده تاکسیران شدم»(ص۲۷). در این گونه موارد مطلوب است شاعر با یک بازی زبانی به مخاطب خود گوشزد کند که استفاده از این تکیه کلام یا موتیف، ناشی از جبر قافیه نیست بلکه مقصودی در کار است.
۴- طنز و فکاهه: زبان طنز راشد انصاری بین طنز و فکاهه در نوسان است و سیالیت لازم برای ورود به هر کدام را دارد. در «بحث زباله» با شعر طنز روبرو هستیم. «تب کرده شهر در نفس گند جویها/ دکتر کجاست تا بنویسد رساله را»(ص ۷۴). بیت «اینکه مردی تا بدین حد میشود خم جالب است/ نرمی این استخوان را از کجا آوردهای؟!»(ص ۳۲) یک طنز نابِ به تمام معناست. در «خوابی که به خیر گذشت»(ص۹۱) و «عشق مرده»(ص۱۱۴) به سختی میتوان نامی جز فکاهه را به اثر داد؛ «دعوت به آشتی»(ص۱۱۸) نیز از فکاهههای خوب کتاب است و در عموم کارهای دیگر با ترکیبی از این دو مواجهیم. این ویژگی جزء ذاتی شعر راشد است چرا که وی یک خبرنگار و روزنامه نگار است. به زعم این قلم کافی است که شاعر «پشت خنده پنهانم» در لحظهی خلق اثر، از این توانایی خود باخبر باشد تا در هرکدام از این مسیرهای سه گانه طنز، فکاهه و یا طنز-فکاهه قرار گرفت، فرم و صورت کار را آگاهانه اختیار کند.
۳- ماده شعر: مادهی شعر به معنای آنچه فرمپذیر است، گاهی اوقات گرفتار مفاهیم و اتفاقات تاریخ مصرفدار میشود؛ این از تبعات طنز مطبوعاتی است و راشد نیز از چنین آفتی مصون نمانده است. نمیتوان به طور قطع حکم نمود ابیاتی از این دست را باید از کتابی که قرار است برای زمانهای بعد هم بماند حذف کرد اما در جایی که کل شعر بر یک مدار حرکت میکند آوردن بیتی مرتبط با موضوعی فرعی هر چند هم قوی باشد به کلیت شعر صدمه خواهد زد مانند این بیت در شعر «سیاسی، اقتصادی، عاشقانه و عارفانه» که از طنزهای خوب کتاب است و حذف چنین بیتی میتواند باعث بینقص شدن کار شود اگر چه چنان که اشاره رفت همین بیت هم دارای مراعات نظیر قابل قبولی است با کلمات “نفت” و “سفره” و “ماست”: «نفتی سر سفرهها نیامد/ این بود طریق ماستمالی!؟». در همین غزل با یک آشناییزدایی در بیت ذیل مواجهایم: «یک عده برای خوردن نان/ هر جا بکنند “مایهخالی”»(ص۱۲۳)
۲- قافیه، ردیف، وزن: تنوع قافیه و ردیف در کار راشد، آگاهانه مد نظر وی بوده است و وجه ممتاز طنز خالو محسوب میشود. اما با توجه به توانایی شاعر، قطعا توجه به تعدد بیشتر قالبها و وزنهای عروضی نیز میتواند آثار ایشان را متنوعتر و تازهتر نماید. مستزادهای خوب راشد در این کتاب که نوعی فرارَوی از قالبهای مرسوم و معمول است و باعث آشناییزدایی فرمی در اشعار وی شده است، حکایت از تمایل وی به این سمت و سو دارد. نمونهی قابل تقدیر این مستزادها «کاندیدای اصلح شورای شهر!» است که بر وزن مستزاد مشهور ملک الشعرای بهار(با شَه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست/ کار ایران با خداست/ مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست/ کار ایران با خداست) سروده شده و مسیر موفقیت را طی کرده است. «طبق تکلیفی که دارم بنده کاندیدا شدم/ وارد شورا شدم/ پیش از این مایل نبودم گر نشد، حالا شدم/ وارد شورا شدم» (ص۷۲) با توجه به رکود دوران معاصر در رجوع به قالب مستزاد، هر شاعری که در این مسیر طبعآزمایی کند بطور طبیعی با سرآمدان مستزاد دوران مشروطه از جمله میرزاده عشقی و محمدتقی بهار مقایسه می شود، بدیهی است هر چه شاعر موضوع خود را ملیتر انتخاب کند درجهی فراگیری اثر نیز وسیع تر خواهد بود؛ لذا پیشنهاد صاحب این قلم به راشد طنز جنوب، که اثبات کرده در این مسیر جزء اولین احیاکنندگان قالب مستزاد است، لحاظ نمودن این فقرهی مهم در انتخاب موضوع و مسأله طنز خصوصا با قالب مستزاد است.
۱- سخن آخر: آنچه شعر را شعر می کند فرم و ساختار است همین موضوع در باب طنز منظوم نیز صادق است با این توضیح اضافه که در طنز، نیاز مبرم به پیچیدگیهای زبانی و صنایع لفظی نداریم بلکه استفاده از اغراق و پارادوکسهای بهجا که کمتر دستمالی شدهاند و آشناییزدایی از واژه ها و تصاویر مرده گذشته که با خنده نیز ملازمت دارند، میتواند طلیعهی تولد یک طنز فاخر باشد. این توانایی در تعداد قابل قبولی از طنزهای پرانرژی راشد نمایان است و تأکید بیشتر بر آن همراه با ویرایش دقیق میتواند آثار ایشان را یکدستتر و هنریتر نماید. برای این طنزپرداز فعال و فرهیخته روزهای روشنی را آرزومندیم.
انصاری، راشد(۱۳۹۴)، پشت خنده پنهانم، قم: انتشارات ستیغ با همکاری انتشارات همسایه







با سلام و درود بر جناب رضوی فرد عزیز و استاد ارجمند راشد انصاری
انصافا تحلیل بسیار خوب و آموزنده و کار بردی بود دست مریزاد جناب اقای رضوی
در مورد جناب انصاری یا همان خالو راشد خودمان هم واقعا سروده های ایشان در میان سروده های عصر حاضر بی همتاست اغلب شعرای طنز پرداز حاضر بیشتر سعی کرده اند شعر طنز خود را در قالب الفاظ رسمی و با قالب های خشک و کم رمق ارائه دهند ولی سروده های خالو راشد علاوه بر اینکه قالب ها و اصول را رعایت کرده از یک ساده گی همه فهم برخوردار بوده و مملو از شیرینی و حلاوت است که آن را به طنز واقعی و تمام عیار تبدیل نموده است .
پایدار و مستدام باشید .
سپاس مهندس
سلام اینهم یک شکل دیگه از شعر ی که قبلا فرستادم خدمتتون
هرکس که اومد زد همه پولا رو به جیبش
فحشارو ولی کرد حواله به رقیبش
از روز ازل تا به ابد قصه همین بود
فرقی اگرم بود کمی بوده به شیبش
اون دولت قبلی که خداده ی تک بود
معروف فقط بود به رفتار عجیبش
گفتند که عالی نصبی بود ه ولیکن
افسوس فلان بن فلان داد فریبش
این دولت فعلی که همش ناز و افاده است
یک ناز اگر هست ؛ فقط ناز طبیبش
بر مردم بیچاره ی آواره ی ما نیز
از اینهمه صد وعده فقط گشته نصیبش
من ماندم و یک عالمه اخبار هچل هفت
کی خورده چو آدم عنب و گندم و سیبش
علی اسلام نیا = قشم
بسیار دقیق
واقعا جالب بود و آموزنده و زوایای پنهانی را هویدا نمودند.
دل می رود ز دستم با بوی قورمه سبزی
جان و دلم فدای لیموی قورمه سبزی
باشد هزار و صد تا یا بلکه بیش از این ها
بمب نهفته در هر کیلوی قورمه سبزی
در راه دوستانم از جان گذر توانم
اما نمی توانم از روی قورمه سبزی
گشته اگر کسی با، آبگوشت علیِ پروین
می شد پلاتینی با نیروی قورمه سبزی
شاید که مک، دونالد از، ایران هراس دارد
زیرا که دیده اینجا تابوی قورمه سبزی
من آمدم اگر که در جنتت عطا کن
یارب به جای حوری یک جوی قورمه سبزی
مجموعه ی مرادست با دلبر موافق
همراه دوغ و ترشی پهلوی قورمه سبزی
وای فای خانه خاموش، اعضای خانه یک جا
بر گرد سفره ایم با جادوی قورمه سبزی
آفرین
سلام
متاسفانه در کشور ما منتقد خوب و حرفه ای در حوزه ادبیات به ویژه طنز نداریم یا بسیار اندکند!
بیشتر دوستان براساس تجربه ای که دارند نقد می نویسند
آقای رضوی به نکات ریزی اشاره کرده بودند که نشان از تیز بینی و طنز شناسی ایشان است چرا که تا آن جایی که بنده نامبرده را می شناسم خود نیز هم شاعر و هم طنزپردازند….
اما متاسفانه گاهی در رسانه ها ملاحظه می شود دوستی که شاعر جدی سراست نیز نقدی بر شعری طنز نوشته است که این کار خوبی نیست به نظر حقیر
طنز ظرایف و فوت کاسه گری دارد که فقط طنزپرداز می تواند آن را درک کند
درست است دوست عزیز
خسته نباشید خالوی خودم
سلامت باشید خاله ی خودم!
نقد خوبی بود
نقد منصفانه ای بود ککام
سلام
به نظر من یکی از مشکلات شما جناب انصاری پر کاری بیش از حد است …
بنده بیش از بیست سال است که آثار شما را در رسانه ها ی هرمزگان دنبال می کنم و در این مدت حتی نشده که هفته ای شعر یا نثر جدید طنز از شما نشنوم و قطعا بر روی کیفیت تاثیر خواهد گذاشت
سپاس بزرگوار
نقد نوشتن آن هم بر یک کتاب طنز دشوار است
نقد البته نه تخریب و صرفا انتقاد
تیتر خوبی انتخاب کرده منتقد محترم
ما جنوبی ها به خالوراشد افتخار می کنیم
ممنون
بنده هم خاک پای مردم خونگرم جنوبم
هر دو خسته نباشید
ممنون
سلام
به نظر من در این نقد گر چه تا حدودی منصفانه است اما حق خالو به آن صورت ادا نشده است
چرا؟
درود بر عمو راشد انصاری و قلم نابشون
درود بر شما
خوب بود
ممنون
عقل و ریال یا عشق
کی گفته زندگی همش خیاله
مشکل ما دعوا سر ریاله
کی گفته این دور و برا حسابی
تو جا معه هرچیه ابتذاله
کی گفته مشکلات کشورما
مشکل پیچیده ی اشتغاله
این چیزایی که گفته می شه امروز
بیان اون همره قیل و قاله
برای حل مشکلات ما نیست
سنگ جلوی پای اعتداله
چون دل بعضی عینهو ذغاله
کار اونا همیشه ضد حاله
چرا همش دنبال ضدحالند
اینم برای عاقلا سواله
اگر نه مشکلات نسل امروز
دعوای بین عقل و عشق و حاله
منم میگم بچسب به عاشقی چون
بدون عشق زندگی محاله
حالا که زندگی یه روز دو روزه
خیلی زیاد بشه یکی دوساله
عقل و ولش که وقت عشق و حاله
آدَم ِ دل مرده همش وباله
علی اسلام نیا – خرداد ۹۵
خوب بود
به جز بیت پنجم
چقدر خوب آقای رضوی فرد
فیش نامه مدیران
من بوده ام و حقوق چندر غازی
از دولت خود همیشه بودم راضی
اما تو چرا مدیر از ما بهتر
بر فیش حقوق خود به ما می نازی
یک فیش مچاله همچو پیری
یک فیش دگر مثال شیری
این بوده بدست چون فقیر ی
آن فیش دگر دست مدیری
گر بار خودت رو هی نبندی مردی
بر ما چو خودت اگر پسندی مردی
مردی نبود به فیش خود ناز
بر فیش حقوق ما نخندی مردی
ای فیش چرا تو سر به زیری
در مشکل روزگار گیری
شاید که بدون صفر هستی
یا دور زدستان وزیری
ای فیش بیا کمی خطر کن
از کوچه ی ما شبی گذر کن
یکبار اگر شده پراز صفر
بر سفره ما بیا نظر کن
چون عاشق قد تو شدم فیش
در غرب و شمال یا همین کیش
یک لحظه بیا به من نظر کن
خواهی که بدون ِ یا که با ریش
ای فیش حقوق ارغوانی
ای صاحب پست آنچنانی
در دولت قبل هم که بودی
اکنون ز چه گشته ای روانی
ای فیش حقوق آنچنانی
در دست مدیر ارغوانی
تو اهل کلید این زمانی
یا مانده ز دولت فلانی
علی اسلام نیا
فقرا را فیش باران نمودید مهندس!
خسته نباشید
واقعا در حوزه طنز ما منتقد نداریم
به تعداد یک سوم انگشتان دست!!
خالو به روز کن دیگه!
بیا کانال تلگرامم
سلام اصلاح جزیی در یکی از رباعی های فیش حقوقی
گر بار خودت رو هی نبندی مردی
بر ما چو خودت اگر پسندی مردی
مردی نبود به فیش خود نازیدن
بر فیش حقوق ما نخندی مردی
علی اسلام نیا
خوب شد
سلام استاد
شنیدم قراره عید فطر تشریف بیارید شهر ما برای شعرخوانی؟
خیلی خوشحال شدم
خوب بود نوشته ی آقای رضوی
سلام استاد
طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق
به روزیم و چشم به راه
طاعات شما هم قبول
حتما
خالو جان خودت شعر بذار
رحیمی عزیز بیا تلگرام
سلام خالو جان

میدانم که به ما سر میزنید ولی بازم سر بزنید
ممنون
حتمن
سلام
من که نخوندم
چون که طولانی بود
شما که خوندید، خسته نباشید
من همین جوری آقای راشد انصاری را و لبخندش را و نوشته هایش را درهم و کلا و قلبا دوووووست دارم
دلیه و هیچ دلیل منطقی و ادبی هم بلد نیستم
چون می بینم که از دیروز تا فردا این سه تا رو دوست دارم
خودش، لبخندش و سروده هایش
سپاس دوست عزیز
ما هم شما را دوست داریم………
MirNaser Bouzari, [17.07.16 08:35]
[Forwarded from MirNaser Bouzari]
پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات
برزگری پند به فرزند داد
کای پسر، این پیشه پس از من تراست
مدت ما جمله به محنت گذشت
نوبت خون خوردن و رنج شماست
کشت کن آنجا که نسیم و نمی است
خرمی مزرعه، ز آب و هواست
دانه، چو طفلی است در آغوش خاک
روز و شب، این طفل به نشو و نماست
میوه دهد شاخ، چو گردد درخت
این هنر دایهٔ باد صباست
دولت نوروز نپاید بسی
حمله و تاراج خزان در قفاست
دور کن از دامن اندیشه دست
از پی مقصود برو تات پاست
هر چه کنی کشت، همان بدروی
کار بد و نیک، چو کوه و صداست
سبزه بهر جای که روید، خوش است
رونق باغ، از گل و برگ و گیاست
راستی آموز، بسی جو فروش
هست در این کوی، که گندم نماست
نان خود از بازوی مردم مخواه
گر که تو را بازوی زور آزماست
سعی کن، ای کودک مهد امید
سعی تو بنا و سعادت بناست
تجربه میبایدت اول، نه کار
صاعقه در موسم خرمن، بلاست
گفت چنین، کای پدر نیک رای
صاعقهٔ ما ستم اغنیاست
پیشهٔ آنان، همه آرام و خواب
قسمت ما، درد و غم و ابتلاست
دولت و آسایش و اقبال و جاه
گر حق آنهاست، حق ما کجاست
قوت، بخوناب جگر میخوریم
روزی ما، در دهن اژدهاست
غله نداریم و گه خرمن است
هیمه نداریم و زمان شتاست
حاصل ما را، دگران میبرند
زحمت ما زحمت بی مدعاست
از غم باران و گل و برف و سیل
قامت دهقان، بجوانی دوتاست
سفرهٔ ما از خورش و نان، تهی است
در ده ما، بس شکم ناشتاست
گه نبود روغن و گاهی چراغ
خانهٔ ما، کی همه شب روشناست
زین همه گنج و زر و ملک جهان
آنچه که ما راست، همین بوریاست
همچو منی، زادهٔ شاهنشهی است
لیک دو صد وصله، مرا بر قباست
رنجبر، ار شاه بود وقت شام
باز چو شب روز شود، بینواست
خرقهٔ درویش، ز درماندگی
گاه لحاف است و زمانی عباست
از چه، شهان ملک ستانی کنند
از چه، بیک کلبه ترا اکتفاست
پای من از چیست که بی موزه است
در تن تو، جامهٔ خلقان چراست
خرمن امسالهٔ ما را، که سوخت؟
از چه درین دهکده قحط و غلاست
در عوض رنج و سزای عمل
آنچه رعیت شنود، ناسزاست
چند شود بارکش این و آن
زارع بدبخت، مگر چارپاست
کار ضعیفان ز چه بی رونق است
خون فقیران ز چه رو، بی بهاست
عدل، چه افتاد که منسوخ شد
رحمت و انصاف، چرا کیمیاست
آنکه چو ما سوخته از آفتاب
چشم و دلش را، چه فروغ و ضیاست
ز انده این گنبد آئینهگون
آینهٔ خاطر ما بی صفاست
آنچه که داریم ز دهر، آرزوست
آنچه که بینیم ز گردون، جفاست
پیر جهاندیده بخندید کاین
قصهٔ زور است، نه کار قضاست
مردمی و عدل و مساوات نیست
زان، ستم و جور و تعدی رواست
گشت حق کارگران پایمال
بر صفت غله که در آسیاست
هیچکسی پاس نگهدار نیست
این لغت از دفتر امکان جداست
پیش که مظلوم برد داوری
فکر بزرگان، همه آز و هوی ست
انجمن آنجا که مجازی بود
گفتهٔ حق را، چه ثبات و بقاست
رشوه نه ما را، که بقاضی دهیم
خدمت این قوم، به روی و ریاست
نبض تهی دست نگیرد طبیب
درد فقیر، ای پسرک، بی دواست
ما فقرا، از همه بیگانهایم
مرد غنی، با همه کس آشناست
بار خود از آب برون میکشد
هر کس، اگر پیرو و گر پیشواست
مردم این محکمه، اهریمنند
دولت حکام، ز غصب و رباست
آنکه سحر، حامی شرع است و دین
اشک یتیمانش، گه شب غذاست
لاشه خورانند و به آلودگی
پنجهٔ آلودهٔ ایشان گواست
خون بسی پیرزنان خوردهاست
آنکه بچشم من و تو، پارساست
خوابگه آنرا که سمور و خز است
کی غم سرمای زمستان ماست
هر که پشیزی بگدائی دهد
در طلب و نیت عمری دعاست
تیرهدلان را چه غم از تیرگیست
بی خبران را، چه خبر از خداست