رباعیات خبرنگاری!

(به مناسبت ۱۷ مرداد گرامی داشت روز خبرنگار)
این روز عزیز را خودم به خودم تبریک می گویم!

روز من
هر چند که با درآمد ِ ناچیزم
از رنج و غبار غصه ها لبریزم

ای وای خبرنگارم و روز من است
باید که به احترام ِ خود برخیزم!

خطاب به مَردم
من عاشق و مست و بی قرار خودتان
با عشق شدم خبرنگار خودتان

تا آخر عمر خاک پاتان هستم
یک دست فقط به افتخار خودتان…!

در روز خبرنگار
هشدار کسی سوژه ی نابت نبرد
آرام از آن دل ِ خرابت نبرد

یک سال به انتظار بودی ، بپّا
در روز خبرنگار خوابت نبرد!

فکرنان کن که…
در زندگی ام نداشت تاثیر زیاد
تجلیل زیاد و طول و تفسیر زیاد

لطفا بکنید بعد از این خشکه حساب
در خانه ی ماست لوح تقدیر زیاد…!

ندهیم…
یک لحظه امان به قوم کافر ندهیم
بر صحبت شان همیشه تن در ندهیم

هر چند که خود خبرنگاریم ، ولی
هرگز به خبرنگار دختر ندهیم!

سروده: راشدانصاری(خالوراشد)

اهمیت برق در جنوب!

صبح و ظهر و غروب یعنی برق
خرمنت را بکوب ! یعنی برق
در مُخت دارکوب… یعنی برق!
کرده در ما رسوب یعنی برق

زندگی در جنوب یعنی برق

آب و اکسیژن و غذا، بد نیست
گرمی و سردی هوا، بد نیست
وضعِ تفریحِ شیخِ ما، بد نیست!
منتها جنس خوب! یعنی برق

زندگی در جنوب یعنی برق

بهترین اختراع، یعنی برق
اوج هر ارتفاع، یعنی برق
مانع ارتجاع، یعنی برق
جشن گلدِن گلوب! یعنی برق

زندگی در جنوب یعنی برق

روزمان تار می شود بی برق
کارمان زار می شود بی برق
فتنه بسیار می شود بی برق
سکته گاهِ قلوب یعنی برق!

زندگی در جنوب یعنی برق

عرق از پشت و رو سرازیر است
آدم از جان و مالِ خود سیر است
در نبودش فضا چه دلگیر است
چرخ ها را تیوب! یعنی برق

زندگی در جنوب یعنی برق

زندگی در حیات، یعنی برق
با شما سور و سات، یعنی برق
عامل منکرات! یعنی برق
توی هر پاچه چوب ! یعنی برق

زندگی در جنوب یعنی برق

تلفن و گاز و آب کافی نیست
صد رقم انشعاب کافی نیست
هر چه کردم حساب کافی نیست
واجب هر وجوب! یعنی برق

زندگی در جنوب یعنی برق

برق یعنی تمامِ امکانات
اولین در مقامِ امکانات
اختیارات تامِ امکانات
شُرشُر آب جوب ! یعنی برق

زندگی در جنوب یعنی برق

برق چون رفت، زندگی تعطیل
سعی و کار و دوندگی تعطیل
کل بندر بگی نگی ! تعطیل
پوششی بر عیوب ! یعنی برق

زندگی در جنوب یعنی برق

برق ما را همیشه می گیرد
خونِ ما را به شیشه می گیرد
ریشه را گفت و تیشه می گیرد
هر سه مورد بکوب ! یعنی برق

زندگی در جنوب یعنی برق

تا نگاهی به جیب مردم کرد
فیش برقم عجب تورم کرد
گیج گردید و خانه را گم کرد
عاملِ رُفت و روب یعنی برق !

زندگی در جنوب یعنی برق

پهلوانی دلیر، یعنی برق
علت مرگ و میر، یعنی برق
بهترین دستگیر! یعنی برق
ختم کل ذنوب یعنی برق!

زندگی در جنوب یعنی برق

****
دوست دارم تو را به جانِ خودم
تا تو باشی فقط از آنِ خودم!
تو توانیری و توانِ خودم!
ریتمِ دوب دوب دو دوب! یعنی برق

زندگی در جنوب یعنی برق
سروده:راشدانصاری(خالوراشد)

ترسو !

از لب ِ سرخ ِ لبو می ترسم
از قدح ، پیک ، سبو می ترسم

گر تو هم مثل منی ، بی پروا
مرد و مردانه بگو می ترسم!

عمر خود را الکی طی کردم
از نشستن لب جو می ترسم

مادرم بس که به من هی می گفت:
جیز ! داغ است اتو می ترسم

بشکنم آینه ها را یک جا
بنده از ریزش مو می ترسم!

گاه هم در شب تنهایی خویش،
می روم زیر پتو می ترسم

مانده ام تا چه کنم با چپ و راست
به خدا از همه سو می ترسم

مثنوی را که به دقت خواندم
دیدم از نام “کدو” می ترسم!

نیمی از این غزلم “از” شده است
از خودم ، از تو ، از او می ترسم!
سروده: راشدانصاری(خالوراشد)

دعوت به آشتی

ای صاحب اشعار خفن! ناز مکن
این هفته بیا به انجمن ، ناز مکن

با بودن ِ تو فقط کمی می جنبد
از اهل هنر فک و (دهن!) ناز مکن

تو! عامل ِ رفت و آمد ِ انجمنی
ای فلسفه ی گلنگدن ناز مکن!

جوراب رقیبان به نفس می تازد
ای یوسف مشک پیرهن ناز مکن!

زین پس احدی اگر تو را نقد کند
اصلا تو بیا مرا بزن، نازمکن!

بد را به دل ِ عزیز ِ خود راه مَده
در کردن ِ جنگ تن به تن ناز مکن

“عشقی” شده گر شهید در راه قلم
پس بر من ِ کشته ی سخن ناز مکن

ما بی تو مسافران دور از وطنیم
ای شاعر ِ لایق ِ وطن! ناز مکن

در خلوت اگر پا بدهد حرفی نیست
در جمع ولی برای من ناز مکن!

باسوزن ِ شعر ِ ناب ِ خود درز بگیر
دامان ِ گشاد ِ سوءظن ، ناز مکن

تو! شعر خودت بخوان و بگذار که خلق
(هرچی دلشون خواس بگن!) ناز مکن

زین بیش اگر نیامدی نامردی ست
حالا که رسیده روز زن ناز مکن!

آهوی رمیده از چَراگاهی ، حیف
ای رونق بازار خُتن ! ناز مکن

والله ِ اگر نیامدی می پوشم ،
در انجمن این بار کفن! ناز مکن
سروده:راشدانصاری (خالوراشد)

سیاسی، اقتصادی، عاشقانه و عارفانه!

از مرحمــت جناب عالـــی
من مانده ام و دو جیب خالی

از پل که خرت گذشت ، حتی
چرخی نزدی دریــن حوالی

از موهبت اجــاره مسکن
انـدام همه شده خـلالـی !

یک عده برای خوردن نان
هر جا بکنند “مایه خالی! ”

دریای خزر به ما چه مربوط
شاعر تو چقدر خوش خیالی!

نفتی سر سفره ها نیامد
این بود طریق ماست مالی!؟

گر کل جهان به ما کند پشت
خوش باش! چرا که هست عالی

پوتین ِ گلم ، سرت سلامت
با تو نرسد به ما ملالی!

از بیت نهم به بعد بگذار
قدری بکنیم عشق و حالی!

من سوخت هسته ای نخواهم
ای دوست ! تو لااقل زغالی ،

در منقل خالی ام بریزان
تا نشئه شوم درین لیالی!

پرواز کنم در اوج رویا
آسوده ! بدون قیل و قالی

سیراب شوم زجام عرفان
سرخوشتر از “احمد غزالی”(۱)

یک لحظه به جای “شیخ اشراق” (۲)
پاسخ بدهم به بی سوالی

در منطق کشک و کشک سابی
تحقیق کنم یکی ، دوسالی!

“عریان ” که شدم شبیه “طاهر”
خود را بزنم به بی خیالی

درسایه ی بید و شرشر آب
دامانی و دامی و غزالی…!

این مرد ِ مجرد جنوبـی
سیم اش بنموده اتصالی!

سرسبز شود جنوب ، ای کاش
ما را برسد زنی شمالـی!
…..
بانو به جنوب خواهی آمد؟
یا بنده بگیرم انتقالی؟!

سروده: راشدانصاری
پی نوشت:
۱-عارف و صاحب کتاب “سوانح العشاق”
۲- بی زحمت خودتان بگردید و پیدایش کنید مگر ما بی کاریم!

صفحه 11 از 32« بعدی...910111213...2030...قبلی »