نباشد !

گرانی درد هرمزگان نباشـــــد

اگر هم بوده است ،الان نباشـــــــد

فساد و فقر و بی کاری و غیره…

به حمداللهَ درین استان نباشد

دعـــــای بارش و باران فـــراوان

خبــــر از بارش باران نباشـــــد!

خدارا شکر ، شــهر بندر عباس

به ظاهر بی سر و سامان نباشد!

نباشد هیچ معـــتادی درین جا

کسی علاف و سرگردان نباشد

“تقی” دنبال جنش خالش و ناب

پی قرش روان گردان نباشــد!

تمام کوچه ها امن و امان است

خبر از سرقت دزدان نباشــــد

به لطف خانه های مسکن مهر

پس از این مشکل اسکان نباشد!

مجــــــردها برای زن گرفتـــن،

دوای دردشان پیکان نباشــد!

زنِ بی سرپرست اصلا نبینی

زنی نان آور طفـــلان نباشــــد

درونِ ســـازمان هــا و ادارات

یکی کم کار و بی وجدان نباشد

خودت که دیده ای در سطح این شهر،

گدایی گوشه ی میدان! نباشد

و یا یک طفل بی بابا درین جا

برهنه پا و بی تنبان نباشــــد

حجاب دختران در حد اعـــلاء

و عیب از مانتوی آنان نباشد

پسرها زیر ابرو کی تراشند؟

“غلومک” عینهو “مژگان” نباشد!

اراذل دیگر این جا ، جایشان نیست

کسی در پشت “وَن” گریان نباشد!

نمی میرد درین جا فرد بیمار

چرا که مشکل درمان، نباشد

پسر یا دختری در سن پایین

بلاتکلیف در زندان نباشـــــد

و احزاب سیاسی کارشان ۲۰

چنین احزاب، در ایران نباشد

کسی از پشت دیوار سیاست

پی تخریب این و آن نباشـــد

بزرگان بی تعارف راستگویند

خدا در کارشان حیران، نباشد

خلاصه ! شعر گفتن هست مشکل

دروغی این چنین، آسان نباشد!
سروده:راشدانصاری

کاسب

کاسب !

مغازه ی یکی از همشهریانم ( آقا مجید ) در بازار کاری داشتم و چون کتابم تازه منتشر شده بود ، یک جلد آن را همراه با خود بردم تا به دوستم به عنوان هدیه تقدیم کنم . کتاب را دادم ، دوستم بسیار خوشحال شد و تبریک گفت و چند باری هم گفت که شما افتخار ما هستی و …
کارم را که انجام دادم ، خداحافظی کردم و از مغازه خارج شدم . در بازار گشتی زدم و در حین گشت زنی متوجه شدم همان کتاب دست دوست و همشهری دیگری است. پرسیدم این کتاب هنوز جایی توزیع نشده ، از کجا گیر آوردی ؟ گفت : ” از مجید خریدم ۱۲هزار تومان ! ”
در حالی که قیمت پشت جلد ۱۰هزار تومان بود…
در دل گفتم ، عجب کاسبی است این آقا مجید ما ( چه می کنه به قول فردوسی پور ! )
………………………………………………….

یادآوری

دوست شاعری گفت : « خالو راشد ، مدّتیه دارم زندگی مو به صورت شعر می نویسم ! » گفتم : « هنوز به اون قسمتش نرسیدی که ۵۰ هزار تومان از من قرض گرفتی ؟ »

…………………………………………….

مادر بزرگ مثبت ۱۰۰

مادربزرگ بنده از آن دسته افرادی است که یحتمل پرونده اش در بایگانی بخش اداری بارگاه امن الهی مفقود شده است !
مادربزرگ معتقد است ۸۰ سال دارد ، امّا شناسنامه اش خلاف گفته ی او را ثابت می کند چرا که تاریخ تولدش نشان می دهد بالای یک قرن است در این دنیای فانی تشریف دارد ! و به هیچ عنوان هم قصد دار فانی وداع گفتن را ندارد ، حتی به زور !
شب گذشته خطاب به مادربزرگ گفتم : « ننه ! تو که حالا حالا ها ( زبانم لال ) قصد مُردن نداری اما یه خواهشی ازت دارم و اونم اینه که وقتی من مُردم مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری و … آبرومندانه ای رو برام برگزار کنی … »
مادربزرگ لبخندی زد و حتی نگفت دور از جان ! کمی به اوضاع شک کردم که در این لحظه پسرم به شوخی گفت : « بی بی، واسه منم یک روز قرآن خونی بذار … ! »
در این هنگام مادربزرگ خیلی جدی گفت ! « ننه! شاید من قبل از شماها مُردم … »
بله خوانندگان عزیز درست حدس زدید! این کلمه « شایدِ » بی بی معانی فراوانی دارد !

منتشر شد

IMG
منتشر شد
لبخند موزون ششمین مجموعه از آثار طنز راشد انصاری توسط نشر همسایه با همکاری نشر ستیغ منتشر و وارد بازار کتاب شد .
این کتاب را می توانید از کتاب فروشی استاد به نشانی بندرعباس سه راه سازمان و خیابان دانشگاه تهیه نمایید
شماره تماس : ۰۷۶۳۲۲۴۵۲۶۷ و ۰۷۶۳۳۶۷۹۳۱۶

نقیضه ای بر ترانه ی استاد محمد علی بهمنی

دهاتی ام

« ساده بگم ساده بگم ، دهاتی ام دهاتی ام »
اما نه اون نسلِ قدیم ، نسلِ روغن نباتی ام !

از وقتی نِت اومد تو دهِ ، روحیه ها عوض شدن
بحران شخصیت که نه ! درگیر بی ثباتی ام !

مانند آب و روغن ِ ماشینِ مَش مندلی ام
دَس رو دلم نذار که من امشب یه خورده قاطی ام !

از بس نشستم پای نت ، شبیه صندلی شدم
به زنده ها نمی خوره علایم حیاتی ام !

آغله ویرونه شده ، مزرعه کارخونه شده
مدیر شدم تو شهرتون ، حالا اداره جاتی ام !
…..
شوخیه باور نکنین ، هر چی که گفتم براتون
بدون ِ هیچ حاشیه ای ، گفته بودم دهاتی ام

ببین چقد ساده دلم ،آخه از اون آب و گِلم
روستا نمی کنه ولم ، زیادی احساساتی ام

یه دختری هَس توی دِه ، باباش یه گلّه بز داره
حالا من عاشق ِ همون دختر ِ ایلیاتی ام

دختر ِ ایلیاتی هم ، کلاس گذاشته واسه من
می گه منم مثل ِ همه ، عاشقِ مازراتی ام !

سروده:راشد انصاری

باید بزنی!

یا غصّه ز دل کنار باید بزنی
یا طعنه به روزگار باید بزنی

هرگز گله ای نباید از ما بکنی
از دست خودت هوار باید بزنی

من تنبک و نی اگر زدم عیبی نیست
اما تو فقط سه تار باید بزنی !

یا پای به روی این و آن بگذاری
یا دست به ابتکار باید بزنی

این هم سر و وضع شهروندان ِ شماست
حرفی که به شهردار باید بزنی

در شهر دگر جای بنی آدم نیست
امروزه سری به غار باید بزنی

حالا که زمانِ دل زدن بر آب است
البته که بی گدار باید بزنی

دلواپس اگر شدی ! به دولت دایم ،
هی نیش شبیه مار باید بزنی !

وقتی که مدیر می شوی ، صد در صد
حرفت را با شعار باید بزنی !

کارَت نرود جلو به نرمی هرگز
با قدرت و با فشار باید بزنی

حتی شده مدّتی بیا وحشی باش
طعنه به سگان هار باید بزنی !

هر گوشه اگر مخالفی پیدا شد
او را نگرفته دار باید بزنی !

در بین سخنرانیِ خود سرفه بکن
آروغ پس از ناهار باید بزنی !

جای جلسات آن چنانی ، مِن بعد
یک پرس سمیناهار باید بزنی !

گویند که زر نزن ، ولیکن تو بزن
چیزی که به اختیار باید بزنی

روزی که گراش می روی از بندر
در راه سری به لار باید بزنی

باید که مواد پیش دستت باشد
گاهی که شدی خمار باید بزنی

از دست زمانه کله ات را هر روز
بر حلقه ی انتحار باید بزنی

مردن نبود چیز بدی ، آن جا که
موز و کلم و خیار باید بزنی !

آواز کبوتر چمن را بستند
در معرکه قار قار باید بزنی

وقتی به تو از یمین کسی خنجر زد
لابد تو هم از یسار باید بزنی !

مانند « ظریف » بعدِ پیروزیِ تیم
یک دور به افتخار باید بزنی …

البته پلیس مجریِ قانون است
تا گفت بزن چنار !! باید بزنی

سروده:راشد انصاری

صفحه 12 از 32« بعدی...1011121314...2030...قبلی »