خلاف

پیش از این گر خلاف می کردم
بعد از آن اعتراف می کردم

با خودم جای دشمن فرضی
نیمه شب ها مصاف می کردم

در خیابان و کوچه ها دایم
دوری از هرچه داف می کردم!

در شب سرد و بی کسی ، تنها
درد دل با لحاف می کردم !

می شدم تا کلافه در کارم
نخِ خود را کلاف می کردم

یا به مسجد نمی شدم وارد
یا در آن اعتکاف می کردم !

تا که سیمرغ مان به تخم آید
رو سوی کوه قاف می کردم

شهر قزوین اگر مخوف نبود!
کی سفر سوی خاف می کردم؟

تازه قبل از تولدم ، بنده
خنده بر بند ناف می کردم !

با همین شعر های بودارم
چه دهن ها که صاف می کردم !

با سرانِ مخالفان ، حتی
دور قبل ائتلاف می کردم ( ۱ )

کاش می شد رئیس اخمو را
قرص خنده شیاف می کردم !

نوک کفشم که پاره شد ، انگشت
داخل هر شکاف می کردم !

بعد از آن هم بنا به تشخیصم
فوری آن را غلاف می کردم

می نشستم به شعر خود ، با شوق
دو سه بیتی اضاف می کردم

سروده : راشد انصاری
پی نوشت : ۱- بالاخره در عالم شعر و شاعری و طنازی نیز باید با مخالفان مدارا کرد .

نقیضه

” آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند ”
یک شب به جای همسرم از من پرستاری کند !

اول به بانکی دولتی! ملی ، سپه یا ملتی…
وام ِ مرا ضامن شود ! عمری سپس زاری کند

ارثی بدون شک نخواهد ماند بعد از من ولی ،
از شعرهایم لااقل ایشان نگهداری کند

آن همسر بیهوده گو ، با من نمی گردد نکو
تا بشنود نام هوو ، فورا نکو کاری کند !

دولت که قربانش روم ، گسترده خوانی از کرم
در خواب دیدم از همه رفع گرفتاری کند

(در خواب که عمرا نشد، فکری به حال من نشد
ای کاش کارش را فقط در وقت بیداری کند!)

زآن پس دهد یارانه ام ، بعد از اجاره خانه ام
فکری به حال ِ این همه قرض و بدهکاری کند

مشکل که حل شد کاملا ، تنها نه در شام و یمن
در کل عالم بعد از آن ، اسلام را یاری کند!
سروده:راشدانصاری

دزدکی!

می رود کش سوژه های داغ ما را دزدکی
تا بگوید شعر طنزی تازگی ها دزدکی !

بعد ِ عمری بند تنبانی سرودن ،مدتی ست
ادعا دارد که “طناز” است! اما دزدکی

بارها گفتم که “رندی” کار امثال تو نیست
تازه آن هم با غزل های سراپا دزدکی!

روز اول در ردیف و قافیه می برد دست
بعد شد استاد در برخی قضایا…دزدکی!

شعر کامل را نمی دزدد، ولی با حوصله
بیت ها را می کند پایین و بالا دزدکی!

فی المثل در یک غزل که گفته آن را زورکی
رد پای ده نفر را دیدم آن جا دزدکی

حتم دارم بر سر این کودکان ِ بی پدر
می شود بین پدرها جنگ و دعوا دزدکی!

با فکاهیات سست و طنزهایی این چنین
توی گور خود بلرزد هی “گل آقا” دزدکی!
سروده:راشدانصاری(خالوراشد)

دوبیتی

کانون سرد خانواده!

زمستون اومد و سرده اتاقم
شبیه مردم ِ شام و عراقم

زنم هم شب که شد می شه بد اخلاق
بازم می گن چرا کوره اجاقم!

++++++++++++++++++++++++++++++++

نانمان کو؟!

دل ِ شاد و لب خندان مان کو؟
اگر دردی رسد ، درمان مان کو؟

برای مُردن از آبیم محروم
برای زنده ماندن نان مان کو؟!
سروده: راشدانصاری

مراسم استقبال

یک بار که در یکی از جشنواره های کشوری ( مطبوعات و خبرگزاری ها ) اول شده بودم ، در بازگشت به استان به محض ورود به سالن فرودگاه متوجه شدم تعدادی از مسئولین و هم استانی های عزیز شاخه گل به دست آمده اند استقبالم . در دلم گفتم چه عجب بالاخره مسئولین برای یک بار هم که شده به فرهنگ و هنر اهمیت دادند و به فکر استقبال از اهل قلم افتادند !
به هر حال خوشحال شدم ، دستی به سر و صورتم کشیدم و یواشکی هیکلم را در شیشه ی رفلکس درِ پشتی سالن برانداز کردم ، اما نمی دانم چرا هرچه به جمعیت استقبال کننده نزدیک و نزدیک تر می شدم احساس می کردم حواسشان به من نیست و جای دیگری را نگاه می کنند . گفتم شاید قصد غافلگیری داشته باشند ! اما همین که تقریبا رسیدم چند قدمیِ آنها در کمال ناباوری دیدم یک مرتبه کل جمعیت هجوم بردند به سمتی دیگر!
بین خودمان باشد کمی به غرورمان برخورد ، اما کنجکاو بودم ببینم آن گوشه ی سالن چه خبر است و این استقبال گرم به خاطر چه کسی است .
با گرفتاری و هل دادن و لگد کردن پای چند نفر ، موفق شدم در صفوف به هم فشرده هموطنان نفوذ کنم و تقریبا برسم به خط مقدم ! یا همان صف اول .
در آن جا خوشبختانه دختر خانم نوجوانی را مشاهده کردم که ظاهراً در مسابقات تکواندو کشور حایز رتبه شده بود.
بله دوستان، آن استقبال پرشور از کسی نبود جز ورزشکاری کم سن وسال .بلافاصله شاخه گلی را که در آن شلوغی از دست کودکی کش رفته بودم دو دستی تقدیم ایشان کردم ! و خیلی محترمانه در بین جمعیت محو شدم…..
نوشته ی:راشد انصاری

صفحه 14 از 32« بعدی...1213141516...2030...قبلی »