دوبیتی های دلبخواهی!

خال
دلم می خواست من مال تو باشم
بشینم رو لبت ، خال تو باشم

می خوام کلا همین طوری شب و روز
همه اش جویای احوال تو باشم!
…………………………

دربند
می خوام امشب شکرخند تو باشم
تو قندون ِ لبت ، قند تو باشم

بیا با هم بریم “دربندِ” تهرون
آخه می خوام که دربند ِ تو باشم
…………………………

آرزو
دلم می خواست قربونت برم من
فدای عهد و پیمونت برم من

تو عمرم آرزو دارم که یک بار
بشم کِش توی تنبونت برم من!
………………………

بیمارعشق
می خوام امشب تِل موی تو باشم
خط باریک ابروی تو باشم

شنیدم ناخوشی ، بیمار عشقی
کمک کن بنده داروی تو باشم!
…………………….

طناب دار
دلم می خواست همکارم تو باشی
یواش و دزدکی یارم تو باشی

زنم اما اگه روزی بفهمه
طناب ِ حلقه ی دارم تو باشی!
……………………

پیر
دلم می خواد نمک گیر تو باشم
تو دیگ عشق ، کفگیر تو باشم

شب جمعه نرو سید مظفر
بذار این هفته من “پیر ” تو باشم!
…………………….

شپش
دلم می خواست من شوی تو باشم
فقط آواره ی کوی تو باشم

تو چرک گردن ِ من باشی و من،
شپش در بین گیسوی تو باشم!
……………………..

داماد
دلم می خواست دلتنگ تو باشم
تو میدون کشته ی جنگ تو باشم

به مامانت بگو شرط ات رو بردار
می خوام داماد ِ الدنگ تو باشم!
…………………..

پشتیبان
دلم می خواست انگشت ِ تو باشم
همیشه داخل ِ مشت تو باشم

چه هنگام خوشی یا وقت سختی
تموم زندگی پشت تو باشم!
……………………

گیرِ مو
دلم می خواست شمشیر تو باشم
کلیدِ قفل ِ زنجیر تو باشم

می خوام تو زندگی با هم بمونیم
تو مو باشی و من “گیر ِ” تو باشم!
……………………..

افلاک
دلم می خواست تریاکم تو باشی
شبا بنزین ِ تو باکم تو باشی

کنار منقل عشقت بشینم
رفیق ِ سیر ِ افلاکم تو باشی!
سروده راشدانصاری

برابر تر !

مرگِ من دارد هزاران راه حلِ بهتری
کاش می مردم، نمی دیدم تو را با هر خری !

در قبال کارهایت کرده ام عمری سکوت
کارِ خوبی نیست این که با فلانی… می پری !

خوب من ! دنیا ندارد ارزش این کارها
تو دلت با دیگران و بنده هم با دیگری

آبرویت را همان جا پیش مردم می برم
آبرویم را همین جا پیش مردم می بری

هر یک از ما دایماً در حالِ رو کم کردنیم
جنگ ما باشد شبیه جنگ های زرگری

شادی ات با این و آن و غصه هایت سهم من
مرد مؤمن ! این نباشد راه و رسم همسری !

یاد از آن روزی که آغوشت مکانی امن بود
عاشقانه با تو می گفتم سخن از هر دری

گوشه ای از درد دل ها را بیان کردم، ولی
در امورات اساسی تر کماکان محشری

فی المثل با ما برابر می شوی در حقّ رأی
در دیه امّا به واقع یک سر و گردن سری

در خیابان تند بادی گر وزید از بخت بد
حقِ یک ذره عقب رفتن ندارد روسری !

افتخار بچّه داری با من و ، تو دایماً
در سرت فکر وزارت را فقط می پروری

گر حقوق ما برابر بوده از روز ازل
پس چرا از هر نظر از من برابرتر تری ؟!
سروده: راشد انصاری

خواستن

بنده حتی شده با زور تو را می خواهم

تا بدانی به چه منظور تو را می خواهم!

عاشقی کار ِ دل است و دو طرف بی تقصیر

طبق فرمایش مذکور تو را می خواهم

گرچه “آن جور…” که گفتم نشود ، اما باز

مطمئن باش که “این جور…” تو را می خواهم

آن شب وصل که گفتند ولی نزدیک است

لاجرم مدتی از دور تو را می خواهم!

مطربی چون که حرام است در اسلام ِ عزیز

بی دف و تنبک و تنبور تو را می خواهم!

از همان بدو تولد که بگیری …آن وقت ،

برسی…تا به لب گور تو را می خواهم

زشتی ات هر چه که باشد به نظر زیبایی

این من ِ کله خر و کور تو را می خواهم!

سروده ی راشدانصاری

نقیضه

شهر خواب آلوده ها بیدار می خواهد چه کار؟
این همه دار است! (۱) استان دار می خواهد چه کار؟

رازهای پشت پرده یک به یک شد بر ملا
پرده ی بی پرده دار اسرار می خواهد چه کار؟

هر خلافی ریشه اش خشکانده شد در این دیار
شهر ما امن است! پس سرکار می خواهد چه کار؟

با وجود این همه غارتگر دارای پست
مملکت باور بکن اشرار می خواهد چه کار؟!

آن که آب از کله اش ردشد،قضاوت باشما
واقعا پیژامه و شلوار می خواهد چه کار؟!

هر دروغی را که می شد برزبان آورد و رفت
مانده ام این کار او ،انکار می خواهد چه کار؟

سرزمینی که ندارد یک نفر بی کار ،پس
یک وزارتخانه مثل کار می خواهد چه کار؟

تاچنین روشن تر از روز است و گویاتر زبوق
این تورم شاخص آمار می خواهد چه کار؟

کاسبی هم مثل زالو خون ما را می مکد
خاک ایران این همه خونخوار می خواهد چه کار؟!

باوجود حضرت استاد”خسرومعتضد”
کشور ما “ایرج افشار” می خواهد چه کار؟!

بابزرگانی نظیر حاج “مسعود” و “فرج”
سینما،”فرهادی” و اسکار می خواهد چه کار؟!

خشک چون دریاچه شد،تبدیل می گردد به دشت(۲)
دشت، دیگر مرغ ماهی خوار می خواهد چه کار؟

تا که شادی های ما قربانی غم می شود
عید قربان بره ی پروار می خواهد چه کار؟

مانده ام با این همه خرج و مخارج واقعا،
هفت شهر عشق را! عطار می خواهد چه کار؟

هرکسی که طالب آن کار شد در زندگی
بعد چندی لذت این کار می خواهد چه کار؟!

شاعری بی چاره از ارشاد وامش را گرفت
چون دهانش بسته شد! خودکار می خواهد چه کار؟

درنظام پادشاهی پاچه خاری عیب نیست
این حکومت شاعر دربار می خواهد چه کار!
سروده : راشدانصاری

پی نوشت:
۱-منظور از «دار» ، دهدار،بخش دار، شهردار،فرماندار و از این قبیل »دار«هاست
۲- دریاچه ی نیمه خشک ارومیه!
این شعر طنز نقیضه ای است بر غزل جدی آقای اصغر عظیمی مهر عزیز.

الکی!!

آه ای دل ِ پاک و مهربانم، الکی

آتش زده ای به خانمانم الکی

جز عشق ِ پدرسوخته !عمری چه قشنگ

بر باد که داده دودمانم الکی؟!

تو ، ظاهر ِ شاد ِ بنده را می بینی

غافل مشو از سر نهانم الکی

پیرانه سرم ! میل عروسی دارم

خیر ِ سر ِ عمه ام جوانم ، الکی!

دیشب که به هم ریخته بود اعصابم

هی زنگ زدم به دوستانم الکی!

تا صحبت وام ِ ازدواجم شده است

با این همه غصه ، شادمانم الکی

هر چند که تا نیمه ی شب در پی ِ نان

مانند سگ از صبح دوانم الکی!

تا خرخره در قرض فرو رفته ام وُ

شرمنده ی روی این و آنم الکی

جز مدح ِ عزیزان نتوان چیزی گفت

باز است اگر چه این دهانم الکی

گر مشکل ازدواج را حل بکنند

خوشبخت ترین مرد جهانم الکی

…..

گفتا پسرم ، تو می توانی به خدا

گفتم پدرم! نمی توانم الکی….
سروده : راشدانصاری

صفحه 16 از 32« بعدی...10...1415161718...30...قبلی »