زایمان در آمبولانس

« به دلیل تعطیلی بخش زنان و زایمان تنها بیمارستان شهرستان … در هرمزگان و نبود پزشکان متخصص ، سه خانم در حین انتقال به بیمارستان شهرهای مجاور در آمبولانس زایمان کردند … » – جراید
گزینه یک : بسیار عالی است ! زایمان را عرض می کنیم و عالی تر از آن در آمبولانس ! به چند دلیل : ۱ – هزینه کمتر ۲- شهروندان … از این به بعد به آن شعار قدیمی فرزند کمتر زندگی بهتر ، بیشتر عمل خواهند کرد ( آخه برادر محترم ، خواهر محترمه ! حالا که زایشگاه تعطیله و پزشک متخصص هم وجود نداره فرزند واسه چی می خواین !؟) ۳- فضای آرام و به دور از هیاهوی داخل آمبولانس ! برعکس بیمارستان ۴- پزشک و ماما نمی توانند جایی بروند و آن خانم مربوطه نیز مجبور نیست هی دم و ساعت با صدای منحصر به فرد خود از بلندگو اعلام کند ، دکتر فلانی … به بخش زایمان ! ۵- در صورت متولد نشدن نوزاد به طور طبیعی ، احتیاجی به عمل سزارین و پرداخت زیر میزی نیست ! بلکه راننده آمبولانس ( ترجیحاً خانم ) می تواند با انداختن آمبولانس در دست اندازها و چاله چوله های موجود در جاده عملاً عمل سزارین را انجام دهد ! ۶- و خلاصه اینکه برای تسویه حساب نیازی نیست از این اتاق به آن اتاق و از این طبقه به آن طبقه مراجعه شود .
گزینه دو : زایمان در آمبولانس این مزیت هم دارد که نوزاد عوض نمی شود ! و در آنِ واحد تغییر جنسیت نمی دهد ! چرا که تجربه ثابت کرده برخی مواقع زنان باردار پسردار بوده اند ، اما پس از فارغ شدن دختر را تحویل گرفته اند و یا بالعکس .
پیشنهاد : حال که به همت عزیزان زحمت کش به خیر و خوشی زایمان در آمبولانس صورت می گیرد ، ای کاش مسئولان محترم ترتیبی می دادند تا ترتیب عروسی ها نیز در آمبولانس داده می شد . یعنی به علت گرانی مسکن و بالا بودن نرخ اجاره سالن و همچنین جلوگیری از ریخت و پاش های الکی ! اگر مراسم عروسی در آمبولانس برگزار شود ، از هر حیث مقرون به صرفه خواهد بود ، کار نشد ندارد !
در ثانی مراسم در آمبولانس به خاطر تنگی فضا ، رابطه ها صمیمی تر و ارتباط ها تنگاتنگ تر خواهد بود ! که همین امر باعث می شود کانون خانواده گرم تر هم بشود و همچنین زوجین به شعار جدید ( دو بچه کافی نیست ! ) نیز با فراغ بال بیشتری عمل کنند . ( بالاخره تکلیف ملت را روشن فرمایید ! فرزند بیشتر یا کمتر !؟ ) این در حالی است که برگزاری مراسم ازدواج در آمبولانس از ورود اراذل و مسایلی همچون دعوا و چاقو کشی نیز جلوگیری خواهد کرد .
برای آوردن عروس خانم از آرایشگاه و دور زدن در سطح شهر و ایجاد مزاحمت برای شهروندان هم به بوق زدن احتیاجی نیست ! چرا که برای آمبولانس دیگر بوق زدن اُفت دارد!
و در آخر باز هم پیشنهاد می شود برای نوزادی که به سلامتی در آمبولانس متولد شد ، اگر دختر بود نام « آژیر » و اگر پسر بود ، نام « میل لنگ » را انتخاب کنند .
نوشته ی : راشد انصاری

ماجرای کفش خالو !

تعدادی از شاعران مرکز نشین مهمانم بودند . روزی به اتفاق این دوستان رفتیم سری به بازار بندر بزنیم و در ضمن قصد خرید هم داشتند . قدم زنان رفتیم تا رسیدیم به بازار (( اوزی ها )) که در آن سال ها مرکز فروش اجناس لوکس خارجی بود . ( الان هم تا حدودی هست اما رقیب زیاد پیدا کرده! ) . انتهای این بازار مسجدی است که متعلق است به برادران اهل سنت . به دوستانم گفتم تا شما از این مغازه خریدتان را انجام می دهید ، من کاری دارم و زود بر می گردم . با عجله خودم را به درِ ورودی مسجد رساندم که سرویس بهداشتیِ تر و تمیزی دارد . این را هم بگویم که درِ مسجد یاد شده به داخل بازار باز می شود . همین که وارد مسجد شدم ، پیرمردی با صدای بلند در حالی که عصبانی بود گفت : (( سر جای خودت وایسا … )) این جمله ی پیرمرد شبیه ایست خبردارهای افسران کار کشته ی ارتش بود! قاطع و محکم . بلافاصله در جای خود میخکوب شدم و نگاه مظلومانه ای به پیرمرد کردم و ملتمسانه گفتم : (( عذر می خوام ، مگه چه خطایی از من سر زده ؟! )) پیرمرد با اشاره به کفش هایم گفت : (( چرا با کفش وارد مسجد شدی … ؟! )) این جا بود که متوجه شدم با کفش وارد مساجد اهل سنت شدن ممنوع است . ضمن عذر خواهی مجدد گفتم : (( حاجی ! کفش تازه خریدم اگه بزارم دم در که می برن … )) پیرمرد در پاسخ گفت : (( امکان نداره یه مسلمون کفش کسی رو بدزده! … )) گفتم : (( شاید یه کافر از اینجا رد شد ، اون موقع چه خاکی به سرم بریزم ؟! )) پیرمرد لبخندی زد و مشکل حل شد … .
نوشته ی : راشد انصاری

خانم یا آقا…؟

خانم “قادری” سال هاست در روزنامه همکار بنده است.نامبرده علاوه بر این که روزنامه نگار است، شاعر هم تشریف دارد! درست مثل خود ِ بنده البته اگر خدا قبول کند!
این خانم مهربان علاوه بر دو مورد فوق الذکر تا حدودی حواس پرتی نیز دارد…(البته این قسمت آخر را بی زحمت آرامتر بخوانید چون اگر بشنود ناراحت می شود!)
خانم قادری مدتی مسوول انجمن ادبی یکی از دانشگاه های استان بود.به همین جهت یک روز از این جانب دعوت کرد که در شب شعر دانشگاه حضور پیدا کنم.
اول کمی ناز کردم و به قول معروف ادای بزرگان را در آوردم ، اما بعد قبول کردم.
عصر روز چهارشنبه وارد سالن دانشگاه شدم. سالن مملو بود از جمعیت. حتی از دانشگاه های دیگر نیز دانشجویان رشته ادبیات فارسی و رشته های دیگر آمده بودند.
فراموش کردم بگویم که سرکار خانم قادری مضافا بر آن سه حُسنی که در بالا عرض شد ، مجری خوبی هم هستند. چه زحمتتان بدهم نوبت این حقیر که رسید مجری محترم مراسم (خانم قادری) با شوق فراوان گفت: ” و اینک دعوت می کنم از خانم راشدانصاری برای شعر خوانی…”!
در این هنگام سالن برای لحظاتی در سکوت مطلق فرو رفت! چرا که دانشجویان و استادان حاضر در سالن تا آن موقع فکر می کردند این جانب مَرد هستم!
چاره ای نبود ، از روی صندلی که بلند شدم عده ای پوزخند معناداری زدند و گروهی دیگر کنجکاوانه نگاهم می کردند….!
برخی که مرا نمی شناختند فکر می کردند من اشتباهی بلند شدم، خودم که البته مطمئن بودم مَردم و راشد نیز نامی است مردانه! گرچه کمی شک کردم!
با کمی ترس و لرز بالا رفتم و پشت تریبون که قرار گرفتم ،گفتم: “خانوم قادری، شما چن ساله که منو می شناسین؟! ” گفت: ” حدود ۱۵ سال ” گفتم: “خب، شما توی این مدت ۱۵ سال متوجه نشدین بنده آقام و خانوم نیستم؟! ” کمی دستپاچه شد وگفت: ” استاد، مگه چی شده؟” گفتم: ” چی می خواستین بشه…؟! شما فرمودین خانم انصاری…”
خلاصه از ایشان انکارکه نگفتم و از بنده اصرار…که عرض کردم:” اشکالی نداره ، مقصر شما نیستین خانوم! مقصر اصلی منم که توی این مدت ۱۵ سال نتونستم به شما ثابت کنم مَردم….!”
نوشته ی: راشدانصاری

تجلیل !

یادش به خیر سال ها پیش که پسرم افشین کلاس اول ابتدایی بود، روزی پس از کلی شیرین زبانی گفت: “بابا دوچرخه می خوام” . چون در آن موقع وضع مالی خوبی نداشتیم(البته الان هم تعریفی ندارد) فکر کردم بهانه ای می آورم که با توجه به بازیگوشی این بچه ی شیطان شدنی نیست! گفتم: ” باشه، اما باید قول بدی درساتو خوب بخونی تا قبول شی ” .
گذشت و گذشت تا این که از بدشانسی ِ ما افشین به قولش عمل کرد و قبول شد . پس از رویت کارنامه ی قبولی اش بلافاصله گفت: ” بابایی دوچرخه چی شد؟! ” با کمی مکث گفتم: ” پسرم، انشالله اگه سال بعد نمره ی اول شدی دیگه حتما واسه ات می خرم! ” طفلک اشک در چشمانش جمع شد و از قضا سال بعد هم قبول شد و هم این که نمره ی اول کلاس شد.
کم کم داشت از خودم بدم می آمد ! پس از این که در پاسخ به درخواست فرزندم گفتم: ” عزیزم من گفته بودم اگه شاگرد ممتاز مدرسه شدی دوچرخه می خرم! ” طفلک اول ناراحت شد ، گر چه عشق ِ به دوچرخه و قول ِ ما انگیزه ی خوبی را در بچه ایجاد می کرد برای درس خواندن بیشتر ! اما چه زحمت تان بدهم سال بعد نیز مثل برق و باد از راه رسید و تمام شد و افشین هم طبق معمول قبول شد.
روزی که برای تحویل گرفتن کارنامه ی قبولی اش به مدرسه مراجعه کردم ، در کمال تعجب عکس خوشگل بزرگ شده ی افشین را بر روی دیوار مدرسه مشاهده کردم که در ذیل آن مرقوم فرموده بودند ، شاگرد ممتاز مدرسه ی … در آن لحظه نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت. مثل کسی که سر دوراهی گیر می کند و نمی داند کدام سمت برود، دو دل بودم نمی دانستم برگردم منزل یا بروم بازار برای خرید دو چرخه؟!
خلاصه مدتی با خودم یا بهتر است بگویم با جیبم کلنجار رفتم و در نهایت بازار را انتخاب کردم و مستقیم رفتم مغازه ی آقای “نجمی ” و دوچرخه را خریداری کردم .
اما ازآن جایی که از قدیم گفته اند: ” چاه مکَن بهر کسی/ اول خودت دوم کسی…” ببینید این روزگار غدار و بی معرفت با ما چه کرد!
چه کسی می توانست پیش بینی کند پس از گذشت سال ها از آن روزهایی که طفل معصوم را سر ِ کار می گذاشتم ، روزی خواهد رسید که اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی مثل آب خوردن شخص خودمان را سر ِ کار خواهد گذاشت و آن هم چه گذاشتنی ی…؟!
باور بفرمایید عین حقیقت است…. سال ۱۳۹۰ از اداره کل فرهنگ و ارشاد تماس گرفتند و گفتند به پاس افتخاراتی که طی این سال ها برای استان کسب کردی و به ویژه این که در سال جاری نیز نفر اول کشور شده اید،(و مقداری هم پیاز داغش را زیاد کردند…!) قرار است به زودی از شما طی مراسم با شکوهی تجلیل کنیم!
حدود ۲۰ روزی از این قضیه گذشت که تماس گرفتند و گفتند ، متاسفانه به دلیل وضعیت بد اقتصادی کشور و….در حال حاضر این کار یعنی تجلیل مقدور نیست ، اما انشالله اگر سال آینده باز هم مقام کشوری را کسب کردید قطعا از شما تجلیل خواهیم کرد.
اتفاقا در سال ۹۱ به دو مقام برتر کشوری و یک مقام نخست منطقه ای دست پیدا کردم! مجددا از ارشاد تماس گرفتند و اظهار داشتند لطفا الواح تقدیرتان را بفرستید اداره کل که به زودی از شما تجلیل می شود. ما که چشممان آب نمی خورد اما لوح تقدیرها را تقدیم کردیم. این بار هفته ای بیش نگذشت که همان شخص مذکور یعنی آقای محمدی تماس گرفت و در کمال خونسردی گفت: ” تشریف بیاورید و لوح تقدیرها را تحویل بگیرید که متاسفانه ارشاد بودجه ندارد…” و در ادامه افزود ،البته اگر در سال ۹۲ در کشور صاحب رتبه شدید ، یک جا جبران خواهیم کرد…
از شانس ِ بد ِ ارشاد متاسفانه در سال ۹۲ حدود ۳ الی چهار مقام برتر کشوری و منطقه ای را از آن خود کردیم! که باز هم تماس گرفتند و گفتند ، هفته ی آینده قرار است از شما تجلیل شود !
اما این بار یک هفته شد هفتاد روز که اطلاع دادند تجلیل از شما بماند برای سال ۹۳ که البته اگر در سال آینده مقام کشوری…..

بله خوانندگان عزیز، سال ۹۳ از راه رسید و از نیمه هم گذشت و مدیر کل ارشاد نیز تغییر کرد و اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی همچنان اصرار بر تجلیل دارد! ما هم امسال تا این لحظه به دو مقام برتر کشوری رسیدیم و ….جالب است که نه ما از رو می رویم و نه ارشاد!
نوشته ی : راشدانصاری

شوخی با شعرا

با ذکر این نکته که تعداد دو فقره از این شوخی ها قدیمی است.
اولی …چگونه وزیر کشور…..و دومی …اگر مجلس شورا نروم!

“دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما”
گفت: بَه بَه واقعاً این جا چه حالی می دهد!
***
“دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند”
غافل از این که درین شهر اماکن داریم!
***
“مزن بر سرِ ناتوان دست زور”
که روزی بپیچد به دورت چومار…
***
“نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت”
چگونه یک شبه آمد وزیر کشور شد!
***
“سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز”
مرده آن است که اقساط فراوان دارد!
***
“آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا”
لااقل دیشب سند را می رساندی پاسگاه!
***
“یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور”
من خودم تا انتها سریالِ آن را دیده ام!
***
“پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت”
بی پدر باشم اگر مجلس شورا نروم!
***
“دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما”
تازه کفشِ خوشگلی هم از قضا کِش رفته بود!
***
“حکیمانِ زمانه راست گفتند”
که بحث هسته ای پایان ندارد….!
***
“بنی آدم اعضای یک پیکرند”
ولی همدگر را چرا می درند؟!
سروده: راشدانصاری

صفحه 15 از 32« بعدی...10...1314151617...2030...قبلی »