مادربزرگ و سریال حریم سلطان!

مادربزرگ تماس گرفت و گفت: « الآن نزدیک بندرلنگه ایم…» پنج دقیقه بعد تماس گرفت و گفت:« حالا نزدیک گچینیم…!» لحظه به لحظه گزارش می داد و بیشتر هم اشتباه …!
به اتفاق مادر، برادرها، خواهرها، خاله ها، پسرخاله ها و … رفتیم استقبالش. گفته بودند مقصد نهایی اتوبوس های زائران کربلای معلا، بهشت زهرای بندر است. دقایقی بعد مادربزرگ شاد و خندان از اتوبوس پیاده شد، من که از بین نوه هایش ارشدتر بودم! شاخه گل زیبایی را که از قبل آماده کرده بودیم انداختم گردنش. به محضی که پیاده شد، در حالی که با هیجان داشت درباره کربلا و … صحبت می کرد بلافاصله حرفش را قطع کرد و خطاب به مادرم گفت:« راستی ننه، خرم سلطان بالاخره چی شد…؟!»

لطفاً در این مکان آشغال بریزید!

صبحِ روز شنبه که عازم محل کارم بودم، متوجه شدم این جمله ی: « لطفاً در این مکان آشغال نریزید» را که مدّت ها بود بر روی دیوار همسایه روبه رویی با رنگ مشکی و خطی زیبا و درشت نوشته بودند، تبدیل شده است به:« لطفاً در این مکان آشغال بریزید!» و مشخص نبود کدام یک از همسایه های تنبل برای این که حوصله نداشته چند قدمی راه پیمایی کند و کیسه ی زباله را به محلی که شهرداری منطقه سطل آشغال بزرگی را نصب کرده بود ببرد، آمده بود و نقطه ی «نونِ» آن را با زیرکی پاک کرده و به جای بالا، نقطه را گذاشته بود پایین تا خود به خود «نون» به «ب» تبدیل و نریزید بشود بریزید!
اوایل برخی از همسایه ها به ویژه همسایه روبه رویی در قبال این شعار (ببخشید این نوشته!) موضع گرفتند و هر کدام دیگری را متهم می کردند و اتفاقاً یکی از کسانی که معترض جدی آشغال ریختن بود، خودِ من بودم. امّا بین خودمان باشد چند ماهی که از این موضوع گذشت و تقریباً بیشترِ همسایه ها آشغال ها را در همان مکان جدید می ریختند، بنده هم یواشکی و به دور از چشم عیال و دیگران ساعت ۸ شب کیسه ی زباله را کنارِ دیوار همسایه روبه رویی می گذاشتم و بلافاصله فرار را برقرار ترجیح می دادم.
البته چند بار هم لیلا خانم زنِ همسایه روبه رویی تذکر داد ولی زیربار نمی رفتم و بالکل منکر قضیه می شدم! درست مثل دیگران…!
قابل توجه خوانندگان عزیز باید عرض کنم که تا این جای داستان از قول راوی که خودم بودم چیزهایی را همین طوری جهت ثبت در تاریخ نقل کردم و از این به بعد با شخصیت های اصلی داستان آشنا خواهید شد. جالب این که تمامی شخصیت ها داخل یک کیسه زباله و کنار همان دیوار کذایی جمع شده اند. (توضیح از نگارنده!)
لنگه جوراب زنانه خطاب به لنگه جوراب مردانه:« واه! یه کم فاصله بگیر آقا، چه خبره از دیشب تا حالا بهم چسبیدی؟!»
لنگه جوراب مردانه: « چی کار کنم آبجی! تقصیر من نیست، جا تنگه!»
لنگه جوراب زنانه: « آخه پس کی مارو تفکیک می کنن؟!»
لنگه جوراب مردانه با ناراحتی:« مگه این جا هم ما رو از هم جدا می کنن؟!»
بطری خالی آب معدنی از گوشه ی کیسه زباله سرشو بلند می کنه و می گه:« با شماها کاری ندارن! فقط فکر کنم مارو از شما جدا کنن»
لنگه جوراب مردانه با پوزخندی شیطنت آمیز: « خدارو شکر!»
پوستر پاره پوره کاندیدا، بدون توجه به حرف های دیگران:«بی چاره من که سر و کارم به کجاها کشید!»
پوست پسته کله قوچی در حالی که نیشش باز بود خطاب به ساکنان مجتمع!:« نمی دونم چرا منو قاطی شما ولگردها کردن؟! تا دیروز واسه خودم کسی بودم، هیش کی جرأت نداشت چپ نیگام کنه… امّا حالا می بینی یه پوشک بچّه هم واسه ما شاخ وشونه می کشه!»
پوشک بچّه در حالی که به سختی دهنش باز می شه:« مواظب حرف زدنت باش غریبه! این جا بقالی حاج اسمال نیس که قیافه بگیری…»
خرده شیشه های شکسته پنجره:« ساکت می شین یا همه تونو خط خطی کنم؟!»
کلّه ی ماهی: «آخ که چقدر هوا گرمه! خفه شدم»
شیشه ی خالی عطر زنانه:« واه … واه … چقد هم بوی بد می آد…»
در حالی که همه ساکت بودند، سی دی گفت:« می خواین یه دهن واسه تون بخونم برقصین؟» و شروع کرد به خواندن…
جلد کتاب تعلیمات دینی:« برادران و خواهران قباحت دارد…»
قوطی خالی دلستر:« یعنی با من چی کار می کنن؟!»
دبه ی خالیِ ماست در جواب دلستر:« توکه خیلی وضع ات خیطه! باید از اول می انداختنت دور»
پاکت خالی پفک:« بی خیال شین، همه مون مثل همیم!»
در این لحظه گربه ای چاقالو برای یافتن غذا با چنگال های تیز خود کیسه ی زباله را پاره می کند و ضمن آزاد کردن ساکنان مجتمع! به این داستان خاتمه می دهد!
نتیجه گیری:
ما از این داستان نتیجه می گیریم که شهرِ ما خانه ی ما نیست!

کاندیدای اصلح شورای شهر!

طـبقِ تکلـیفی کـه دارم بنــده کانــدیـدا شــدم

واردِ شــــورا شــــدم

پیش از ایــن مایــل نبودم گر نشد، حالا شــدم

واردِ شـــورا شـــــدم

قصدِ من از آمدن در صحنه بی شک خدمت است

خدمتِ بی منت است

خوابِ خدمت! را که دیـدم، واله و شیدا شـدم

واردِ شـــــورا شـــدم

مانــده ام با این هـمه مشکل که دارد شهرِ ما

پــس نمی دیدم چرا؟!

کور بـودم پیش ازین ها، تازگی بیــنا شــدم

واردِ شــــورا شــــدم

قتل و نا اَمنی و غارت … در بلاد مســلمین؟!

کــی روا باشـد چنـین؟

فقــر و فحــشا را که دیدم، غیرتی امّا شدم!

واردِ شـــورا شـــــدم

چهره ی بد فُرمِ شهرم را دگرگون می کـــنم

طبـــق قانون می کنـــم

مات و مبهوتم خدایا از کجا پیــــدا شـــدم!

واردِ شـــــورا شــــــدم

کـــارِ خــیر و کـارِ مثبت را فراوان کــرده ام

گرچه پنــهان کرده ام

عاقبـت نزد خـلایق، این زمان اِفشا شــــدم

واردِ شـــورا شـــــدم

در مـحله مسـجدِ زیبــای مـا را دیده اید؟!

آن بـــنا را دیــده اید؟

بارها در صحن آن هی سجده کردم، پا شدم

وارد شـــورا شــــدم

گر که لبخند ِ ملیحی روی لب هایم نشست،

این نشان ِ مومن است!

غنچه بــودم در گذشته،نم نم اما وا شـــدم

وارد شــــورا شــــدم

دکتــرایم را گرفتــم سال پیــش از کمبــریج

با کمک های بســـیج

خون ِ دل خوردم بسی تا این که بی همتا شدم

وارد شـــورا شـــــدم

می کنم یادی هم از دورانِ جنـگ و جبهه ها

گر چــه می باشد ریا

یک، دو باری زخمی از ناحیه ی آن جا..! شدم

وارد شـــورا شــدم

یک نفر گر بی جهت از مادرِ خود کرده قهر،

می رود شورای شهر

من ولـی با منطق و برهان درین جا، جا شدم

واردِ شــورا شــدم!

بحث زباله

وقـتی که ابـر بر تو ببارد نخاله را
جـدی بگیر مشـــکل و بحث زبـاله را

این خانه نیست، مدرسه و شهرِ موش هاست
ما داده ایم فرصت ِ این استحاله را

در ذهن برگ، آهن و سیمان زباله اند
آتش زدند جنگل ِ در هم مـچاله را

تـب کرده شهر در نفسِ گنــدِ جوی ها
دکــتر کجاست تا بنویسد رساله را؟!

دارد اسید می چکـد از پلک های شهر
تُف کــرده ابر بر سرِ عالم تُفاله را

گــل های شهر کاغذی و واژگونه اند
باران کجاست تا بدمد دشت ِ لاله را

قمری به دود خو نگرفته، شنیده ام
دیگر نخواند نغمه ی پر کن پیاله را

با یــک نگاه گــرچه شدم متهم ولی
از ما گــرفت چشم تو حق الوکاله را

شاعر، زکاتِ شعر تو وقتی سرودن است
بایـد نوشـت مطلب و شعر و مقاله را

مالیدنی ست ماست به هر جا و هر چه هست
بایـد کشید یکسره انـواع ِ ماله را

گاهی کلام، کوه و تلی از زباله است
بر من ببخش بار ِ دگر این اِطاله را

چماق نامه!

تازگی ها در چه کاری؟ ای چماق
من شنــیدم بـی قراری ای چماق!

قدرتت را در گذشته دیده ایم
همچـنان بـا اقـتداری ، ای چماق

کسب و کـارت مدتی تعطیل بود
باز گـــرم ِ کارزاری ای چماق

تـرس در ذاتت نباشد ذره ای
مثل کــوهی استـواری ، ای چماق

می خوری بر فرق ِ ما بی چاره ها
عـده ای را جان نثاری ای چماق!

با یــکی بسیار دشمن می شوی
با یـکی هم یار ِ غاری ای چماق

می بُری و می دَری و می کُشی
فکر کـردی ذوالفقاری ای چماق؟!

هم بلند و هـم کلُفت و محکمی
واقـعا کـه خنده داری ای چماق!

در بیابان بی خطر بودی ، ولی
در خیـابان زَهــر داری ای چماق

یک زمان در دست چوپان ، مدتی
نزد سرکار استـــواری! ای چماق

ما تو را در آستین پرورده ایم
زین سبب همــکارِ ماری، ای چماق

یک تنه ســوی هزاران تاختی
معـنی ِ یـک در هزاری ای چماق

با زبان بی زبــانی می زنـی
غیر از این کاری نداری ای چماق

زخــم دارد هر که درگیرت شده
مثل سیــم خــارداری ای چماق!

می کنی از پشت سر ! یا رو به رو
حملــه هـای انتــحاری ای چماق

شب تو را باید که خوردن جای شام
روز ِ مـا را هم نهاری ای چماق

نیمه شب ها دست ِ این و دست آن
بی حیا ، بی بند و باری ای چماق!

در تجــمع حـــرف اول می زدی
آن زمان را یاد داری ای چماق؟!

می کنی بر وعـده های خود عمل
دشمن ِ حرف و شعـــاری ای چماق

مـست خوابی روز روشن می زنی
ظاهرا شــب زنده داری ای چماق

مرد و زن از دیدنت “رم” می کنند
بس که وحشی ، بس که هاری ای چماق!

…………….
بهترین نوع ِ چماق از آن ِ ماست
باعث ِ این افـتخاری، ای چماق!

صفحه 25 از 32« بعدی...1020...2324252627...30...قبلی »